همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد...
از سه راه که رد می شدم، احساس کردم کسی صدایم زد. سرعتم را کم کردم...داشتم از آینه عقب را نگاه می کردم که در جلویی را باز کرد و نشست تو. گفت چاکرتم. منو تا میدون برسون، پول ندارم. گفتم باشه. می رسونمت. اسمم رو پرسید؛ جواب ندادم. بعد شروع کرد. به خدا 4 روزه هیچی نخوردم. معده م داره سوراخ میشه. یه پولی بده من. هر چقد می تونی، هر چقد کرمته. گفتم: ببین..گفتی فقط تا میدون. به نظر رسید قانع شده. ولی یه دفعه افتاد به التماس. دستم رو روی فرمون بوسید. بعد خم شد و زانوم رو بوسید. یه بار، دوبار، سه بار... . وضعیت بدی بود. رفتم تو یه کوچه که سریعتر خلاص بشم. تند تند حرف میزد. ولی من حواسم به کیف پول و موبایلم بود که ندزدتشون. یه هزاری بهش دادم. در رو بست. گفت دعات می کنم.. یا علی. با خنده بهش گفتم آره، التماس دعا. وقتی دور می شد خنده م یواش خشک شد. حرفاش یادم اومد... "تیکه میکه خواستی، بیا دنبالم... اطراف میدون شهرداری... بگو جلال... هر چی بخوای... دختر 15 ساله برات میارم..."