بعضاً فکر می‌کنم آدما از فشار هیبت این واقعیت بزرگ که دنیایی ملموس و محسوس موجوده که ما توش زندگی می‌کنیم، و خود ما وجود داریم که از وجود خودمون آگاهیم و دنیا و ماده و فضا و حیات و کلاً «وجود» رو درک می‌کنیم، و به طور خلاصه اینکه ما «موجودیم،» باید بریزن تو خیابون و نعره بزنن؛ ولی مردم صبا میرن تو صف نونوایی به هم سلام می‌کنن، تاکسی سوار میشن میرن دنبال کارشون، شب میان خونه شام میخورن، همدیگه رو میگان و بعدم می‌خوابن.

شهرمون اطراف محل ما یه میدون کوچیک داشت. دو مسیری هم که از میدون میگذشتن مسیرهای کم‌ترددی بودن. میدون سال‍‌ها همونجا بوده و من بارها دورش چرخیده‌ م.
الان یه پل قطور و طویل از روی میدون رد شده، یکی از مسیرها رو به صورت اساسی عریض کردن، و حجم زیادی از سواره و پیاده از این مسیر رد میشن.
وقتی کسی برای اولین بار پاش به اون حوالی میرسه یه پل قطور و طویل میبینه و خیابون‌های بزرگ و ترافیک. من چی میبینم؟...

آرضا دقیقاً در این لحظات که داره با زمین زاویه میگیره، در حال مرور دی‌جی‌وار ِ 1000 روز اخیره.
امیدواریم سفر خوبی داشته باشه، و جمعیت نیمکره‌ی شمالی فقط اونقدری که ممان اینرسی زمین جا‌به‌جا نشه تغییر کنه
;)