after the point of Steady statE
در دورنمای خیابان؛
برگ ها می ریزند، که دوباره در بیایند
و در خواهند آمد تا دوباره بریزند ...
.
و ما همچنان زنده ایم.
در دورنمای خیابان؛
برگ ها می ریزند، که دوباره در بیایند
و در خواهند آمد تا دوباره بریزند ...
.
و ما همچنان زنده ایم.
وقتی زخمت می زنند …
نترس،
آرام باش و تکان نخور،
بگذار بزنند ؛
هر چه عمیقتر، بهتر.
صبور باش...
زخمت بسته می شود، و رویش لایه ای از گوشت اضافه رشد می کند ؛
هر چه عمیقتر، بیشتر.
حالا قوی تر شده ای.
واحد های زمان [ نقاشی از دالی ]
دی گذشت ولی سرد نبود.
پاییز گذشت ولی هزار رنگ نبود.
پرستو لانه می ساخت ولی میلی به دیدن نبود.
زمین سفید پوش، ولی هوس لمس کردن نبود.
چرا آب مزهء آب نمی دهد؟
چرا هیچ شکلاتی شکلات نیست؟
چرا سوسک چندش آور نیست؟
چرا شب زنده داری کار شاقّی نیست؟
چرا خمیازه کشیدن طعم همیشگی را ندارد؟
یا شوت کردن یک توپ پلاستیکی پاره.
چرا صدای لولای زنگ زدهء در روی اعصاب نمی رود؟
چرا بوق ماشین این همسایهء ابله خواب را به هم نمی زند؟
چرا از جملهء "دلم لک زده برای ..." خبری نیست؟
لحظه ها می گذرند، سریعتر از گذر فکر گذشت لحظه ها.
من به خودم نگاه می کنم ... مبادا همرنگ یکنواختی ها شده باشم.
به گمانم چیزی کم است؛
لابد کمی هوای تازه!
شاید هم یک سیلی آبدار!