از محیط آنجا زیاد خوشم نمی آمد. شبیه یک اتوبان بود که انتهایش دیده نمی شد. از این طرف تا آن طرفش یک پل گذاشته بودند. پله هایش برقی بود. خیلی هم شلوغ شده بود .همه به یک جهت می رفتند. کسی با پای خودش نمی رفت. انگار هیچ کس حق تصمیم گیری نداشت. مدت زیادی روی پله ها بودیم. خیلی بالا رفت.. تا اینکه به انتهایش رسیدیم. هم مسیر ِ بقیه شدم. یادم است که مردم از کنارم رد می شدند. همه به جلو می رفتند، مسیرش یک طرفه بود.
همینطور که قدم می زدم ، توجه ام به نرده ها جلب شد. مسیرش نرده نداشت.. فکر نرده ها توی ذهنم بود که دیدم ایستاده ام و دیگر نمی توانم راه بروم. تمام بدنم سست شده بود. مثل وقتی که عضلات دست آدم خواب می رود و حتی نمی شود انگشتها را تکان داد... بعد دیدم که دارم به جلو خم می شوم... با سینه و شکم افتادم روی یک پسر بچه. یعنی او خودش را به من رساند. با شانه اش نگه ام داشته بود. کاملاً فلج شده بودم ولی چشمهایم هنوز می چرخید...  کوله پشتی اش جلو صورتم بود، می توانستم طرح های روی کوله اش را ببینم. گفتم این بچه با این سن کمش عجب دل و جرئتی دارد. شاید هم فیلم زیاد دیده! ... ولی در همین لحظه خودش را کشید کنار. انگار توانسته بود فکرم را بخواند و از جملهء آخرم خوشش نیامده بود! ... و من مثل یک درخت بی ریشه مستقیم سقوط کردم و بین زمین و هوا معلق شدم ...
این دفعه منظرهء پایین را نمی دیدم. بر عکس آن باری که با ماشین از جاده پرت شدم ...
بیدار شدم ؛ نفس نفس هم نمی زدم ... می دانم قضیه چه بوده . روز قبلش زیاد توی این پاساژ ها گشته بودم. پسر بچه هم فکر کنم همین پسر همسایه بود که روز قبل دیدم..