روزهایی که روی این زمین نفس می کشیم، در خیابان ها قدم می زنیم، آدمها خانه ها درخت ها و ماشین ها را می بینیم ؛ شاید به قیمت گوجه فرنگی فکر می کنیم و اینکه بعداً قیمتش چقدر می شود. یا اینکه سال بعد چه ماشین جدیدی به بازار می آید. یا مثلاً سال های بعد رئیس جمهور آمریکا چه کسی است.
بشر روزی که چرخ را ساخت، شاید خندید به پیشینیانش که بارشان را روی زمین می کشیدند و فکر کرد که بعد ها چرخ های محکم تر و سبکتری بسازد. یا وقتی کاغذ را اختراع کرد دلش سوخت به حال آنهایی که روی سنگ می نوشتند، و فکر کرد که تا ابد کاغذ خواهد ساخت. کاغذ های سفید تر و بهتر ...

بشر همیشه در حال زندگی کرده ...

روزی می میریم. من هم خواهم مرد و بدنم را خاک خواهند کرد... فکر می کردم اگر می شد اتم ها را علامت گذاری کرد می شد فهمید که چه می شویم... بعد از اینکه خاک شدم، چند سال بعدش، قسمتی را کرم ها با خود برده اند.  قسمتی از بدنم بخار شده و در جو معلق است. و بعدها شاید درختی آنجا سبز شود و کسی میوه اش را بخورد. یا از چوبش چوب کبریت بسازند. یا اصلا سبزه ای در بیاید و بزی بیاید بچرد! ...

شش میلیارد بار دیگر که این زمین مجال پیدا کند که دور خورشید بچرخد-آنوقت- خورشید عمرش به انتها رسیده. منبسط می شود . غول می شود و آنقدر بزرگ می شود که زمین ما را می بلعد... آنوقت –قسمتی از- وجود من با خورشید یکی می شود. در آن زمان اثری از من باقی نمانده که کسی بفهمد روزی به وجودش فکر کرده ام. اصلاً آن روز کسی هم خواهد بود؟ کجاست، چه شکلی است؟ چقدر از عرصهء این دنیا را طی کرده؟ ...
شاید آنروز آدمی روحی باشد که با هوش مصنوعی ای که در یک کپسول به اندازهء لوبیا گنجانده شده، پیوند می خورد و در پیکرهای انسان نما نصب می شود! یا شاید مفهومی باشد غیر قابل درک و فهم برای روزگار ما...
مهم نیست... من آنروز نخواهم بود؛
پس فقط امیدوارم او هم بتواند صبحی از خواب بیدار شود و در چنین هوای بهاری ِ وسوسه انگیزی نفس بکشد ...

--- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
* بعد نوشت: میلیارد اشتباهاْ میلیون نوشته شده بود!!