بعضاً فکر می‌کنم آدما از فشار هیبت این واقعیت بزرگ که دنیایی ملموس و محسوس موجوده که ما توش زندگی می‌کنیم، و خود ما وجود داریم که از وجود خودمون آگاهیم و دنیا و ماده و فضا و حیات و کلاً «وجود» رو درک می‌کنیم، و به طور خلاصه اینکه ما «موجودیم،» باید بریزن تو خیابون و نعره بزنن؛ ولی مردم صبا میرن تو صف نونوایی به هم سلام می‌کنن، تاکسی سوار میشن میرن دنبال کارشون، شب میان خونه شام میخورن، همدیگه رو میگان و بعدم می‌خوابن.