خوشا به حالت
در کلاس نشسته ایم.
استاد یکّه تاز می تازد
و ما با چشمهای پف آلودِ نیمه باز، از پشت غبارِ سمِ اسبش به تخته سیاه زل زده ایم.
پنجره های کلاس باز است.
قورباغه در چند قدمی کلاس ابوعطا می خواند.
نه کنترلِ مدرن حالیش می شود، نه خمیازه های واگیر دارِ اولِ صبح.
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۸۶ ساعت 9:0 PM توسط نیما
|