روی زمین نشستم.توی حال خونه.تنها نیستم.بقیه هم هستن.یه واکمن دستمه.یه نوار کاست قدیمی غژغژکنان توش می چرخه.مال دورانیه که "آهنگ گوش دادن" معادلِ "نوار گوش دادن" بود ؛ آره مال همون زماناس.
یه گرگ بودُ یه دره    یه میش بودُ یه بره ...
صدای یه پسر دو سه ساله می یاد.داره شعر می خونه.فقط به این فکر می کنه که داره شعر می خونه و اینکه شعرش رو درست بخونه.
یکی دو دقیقه بیشتر نیست.چند بار جلو عقبش کردم و گوش دادم.همه خسته شدن، ولی من کار خودم رو می کنم... می شناسمش ؛ نیما کوچیکه س.
بالاخره دلم واسه یه چیزی لک زد.برای دیدن این موجود نیم متری که اگه الان پیرهنم رو بپوشه آستیناش رو زمین کشیده می شه.دلم براش تنگ شده.اگه اینجا بود می شدیم من،خودم،نیما و نیما کوچیکه.
الان اون لحظه ایه که دلم می خواد بغض کنم _ یه بغض بزرگ که کاملاً حس بشه.مثل گلو درد.همین الان،هرجا،پیش هر کسی،هر چی می خوان بگن،به درک. _مثل وقتی که یه ماهی قرمز مرده رو نمی نداختم تو سطل آشغال؛بغض می کردم و می بردم تو باغچه خاکش می کردم.
...
از بغض خبری نیست._حتی اگه اونقدر نوار رو جلو عقب کنم که جونی برای باطریای واکمن نمونه._ گم و گور شده.لابه لای همین روزا.مثل اولین کفشی که بندش رو خودم بستم و الان اثری از آثارش نیست.اونم گم و گور شده.
انگار من دیگه اون نیستم.واسه همین بهش می گم نیما کوچیکه، نمی گم نیما.
دکمه ای که روش مربع داره رو نگاه میکنم.واضح می بینمش.چشمام خشکِ خشکن.