دست دوستم رمقی ندارد وقت دست دادن. زیر چشمش گود رفته. لاغر به نظر می‌رسد. سرعت عکس‌العملش پایین آمده، حافظه‌اش ضعیف شده و گیج می‌زند. دیگر حضورش به چشم نمی‌آید. ساکت است و نگاهش خیره. اگر به حرفش بکشم رویش به زمین است، یا به سیگارش؛ مگر اینکه دزدکی نگاهی در چشمهایم بیاندازد. ادا در می‌آورد که هست. هر چند دقیقه‌ای یک بار حرف بی‌مزه ای را مزمزه می‌کند تا بتواند جای سکوتش بگوید. ولی جمع اگر شلوغ باشد و خندان، پایه‌ی همه‌ی خنده هاست. بدون اینکه حرفی بزند.. بدون اینکه باشد.. بدون اینکه بخندد.

ظاهراً قرار بوده بر اینکه کسی نداند، ولی عیان است... که عاشق شده.
هرمونهایی که می‌دانم در تنش می‌جوشند، عضلات قلبش را می‌رقصانند، عرق سرد روی پیشانی و کمرش می‌نشانند، افکارش را می‌پیچانند و با تمام نیرو بند بند ِ وجودش را به سمت مقصدی می‌کشند...
سبوعانه می‌کِشندش.

عشق جبّار است. وحشی و بی‌رحم است.
عشق بی‌شک قوی‌ترین مخدر برای گونه‌ی ماست.