در نظر گرفتن فرضی که ما رو صرفاً ماشین‌های بیولوژیکی می‌دونه تبعات جالبی داره. من کجام، و در واقع من کی هستم؟ جواب معمول اشاره داره به پکیجی با فضای مشخص از قطعاتی که دست، پا، تنه و سر نام‌گذاری شده و به هم متصلند. من کجام؟ من مجموعه‌ی تمام این پکیج هستم؟ یعنی وقتی ناخنم رو می‌گیرم، قسمتی از خودم رو به سطح آشغال اهدا می‌کنم؟ یا اگه مثل دزدهای دریایی یک پام رو از دست بدم چی؟ مقداری از من با وجود کوسه‌ها یا باکتری های کف اقیانوس ادغام می‌شه؟ با هم تله‌پاتی خواهیم داشت؟ تو گوشه‌ی چشم راستم یه اختاپوس می‌بینم در حالی که به مانیتورم خیره شدم؟ جواب این سوال رو مدتی قبل از زبان روبوکاپ شنیده بودیم، یا بعد از اون- در نوعی دیگر- در فیلم ماتریکس. یعنی من تو مغزم هستم؟
حالا سوالی از زاویه ای دیگه... دست من، عضلات قلبم، یا مثلاً سلول‌های سر آلت تناسلیم به چه کسی تعلق داره؟ خودم؟ همون منی که شامل مغزم میشه؟ یعنی دست من مال مغزمه؟ مگه مغز من موجود واحدیه؟ جواب این سوال آخر رو- گرچه ناخواسته- جراحی که عمل های لوبوتومی روی بیمارهاش اجرا می‌کرد داد. مغز من موجود واحدی نیست که رابطه ی یک‌به‌یکی با من داشته باشه. بنابراین فرضاً، هیپوتالاموس من مال کیه؟ مال مغزمه؟ مگه خود هیپوتالاموس جزئی از مغز نیست؟ نیمکره‌ی راست مال نیمکره ی چپه یا بر عکس؟!
می‌تونیم این شکافت رو تا جایی ادامه بدیم که به وجود واحدی برسیم. شاید کوانتوم بتونه جوابی برامون در نظر بگیره. اینجا ما با کوانتوم جرم سر و کار داریم. هر کوانتوم جرم ذره ی مجزاییه، کاملاً مستقل که میتونه ادعا کنه به خودش تعلق داره!
توجه کردین؟ من مال خودم نیستم، چون مغزم مال خودش نیست! مغز من وجود واحد و اصیلی نداره. اینجا مالکیت شخصی تا عمق ممکن به گا میره و شما دیگه مال خودتون نیستین!
البته این وجود های مستقل و «اصیل» ( منظورم کوانتوم‌های مفروضه) اونطور که از ظاهر دنیا بر میاد تصمیم گرفته اند در مجموعه‌هایی به صورت آنارشیست زندگی کنند، با هم مهربون باشن و بده بستون‌های ریزی داشه باشن.
با تمام این فرایض ممکنه اتفاقات بدی بیفته. مثلاً بدترینشون اینه که گروه مستقل عضله کیگل تصمیم بگیرن از این آزادیشون استفاده کنن و مقعدتون رو به مدت یک ماه تمام ببندن تا جایی که مغزتون شیر فهم بشه که مالکیت خصوصی مفهومی شدیداً انتزاعی و بی‌اصالت و کلاً بی‌ریخت و قیافه ایه. البته چنین آرمان‌های بلند و جدیتی
 اینسان به ندرت در این عضله دیده شده. در واقع کیگل معمولاً شخصیت رادیکالی نداره و با همه‌ی شرایط مدارا میکنه! (اسم اصلی این عضله PCه. فکر می‌کنم برای احترام به شخصیت کامپیوترتون تغییر نام پیدا کرده)
جنبه‌ی بهترش هم اینه که بشینین وقتی بیکارین از نقش سلولا، زیر‌سلولها یا اعضای بدنتون نمایش‌نامه‌ بنویسین و اجرا کنین و لحظات خوشی رو داشته باشین.
مثلاً اگه روده‌ی بزرگتون به مجرای دماغتون بگه «ما خسته شدیم بس که گه خوردیم بیا جامون رو عوض کنیم.» یا اینکه یه روز بیدار شین و بفهمین که نیم کره‌ی راستتون از استرالیا داره با نیمکره‌ی چپتون که رفته آزادمندانه تو سواحل هاوایی نشسته پای لپتاپش میچته و از اوضاع احوال همسایه‌های سابقش می‌پرسه. و کلاً بفهمین اون کسی که اون روز بیدار شده و اول صبح خودش رو روی تخت‌خواب تک و تنها پیدا کرده و بعدش این پست رو نوشته، انجمن طفیلی‌های پیر و پاتال استخوان دنبالچه و آپاندیس و دندون عقل بوده.

--- --- ---
پ.ن: این نوشتار طنز بود. بیشتر یه مغالطه‌ی باطل به نظر میاد. بخشیش مربوط میشه به حسرت من از عدم درک عظیم بزرگترین نورولوژیست‌هایی که می‌شناسم. ولی در کنارش خواستم اشاره‌ای هم کنم به این صورت:
«من مال خودمم» باید نوعی مغالطه باشه. چون من در این نوشتار «من» رو گاییدم و رسیدیم به گزاره‌ی باطل « "" مال خودمم!»
بذارین شفاف تر توضیح بدم. با در نظر گرفتن فرض اول بحث شما چیزی نیستین جز،
ممم
اینجا از دو نیروی معروف طبیعت، جاذبه و نیروی الکتریکی کمک می‌گیرم؛ به ترتیب بسته به اینکه پشت مانیتور دستکتاپ یا لپ‌تاپتون نشسته‌این، یه انگشت روی لبه‌ی بالای مانیتور یا روی صفحه‌ی مانیتور لپ‌تاپتون بکشین... اون گرد و غبار رو میبینین؟ شما از نظر ماهیتی هیچ فرقی باهاش ندارین. پس پاتون رو اندازه گلیمتون دراز کنین.

گرد و خاکی نمی‌بینین؟! پس خاک به سرتون که اینقدر تمیزین! آدمایی مثل شما هینجوری عین ساعت زندگی می‌کنن و شیک و تمیز و هندسی و اتو کشیده در زمان مشخص میرن تو قبر. بدم میاد ازتون!