تورنمنت کونسوزی
مقام دوم از نظر عمق سوزش متعلق میشه به وقتی که به روزنامه فروش سر کوچه ی مهدی که داشت بعد از از خداحافظی با دوستش می خندید یه لبخند زدم. اونم اومد علت خنده ش رو به این ترتیب شرح داد:
فلان حکایت رو شنیدی؟ گفتم نه. گفت باشه اونو ولش فلان فیلمو دیدی؟ هیچی دیگه، گفتم نه!
زرت گذاشت کف دستم که برو آقا. برو یه کم مطالعه کن!
خوردم، هسته شم قورت دادم و رفتم.
ولی مقام اول الحق و الانصاف میرسه به اون روزی که داشتم یه تیکه مقوا رو با ظرافت تمام می چپوندم تو سوراخ کفپوش پلاستیکی طرف راننده ی ماشین، تا موقع پدال گرفتن مزاحم نشه.
تمیز وصله پینه کردم، روتوش کردم، گوشه هاشو چیدم... میزون در حد ورساچی. همین که گذاشتم زیر پام، دوستم گفت خب اینو بردار با کفپوش سرنشین راست عوض کن.
اصلاً به روی خودم نیوردما، ولی کیـــــــــــــــــــــــــــــونم سوخت.
شبیه این بود که در حال قدم زدن تو خیابون، یکی خیلی جدی بهت بگه: آقا، عذر می خوام؛ یه درخت کاج رفته تو کونتون. تو هم بگی اوه، مرسی. اصلاً حواسم نبود.
هنوز خودمو نبخشیدم. ببخشم هم کونم نمی بخشه!