تبادل گرما در جریان
همرفتی و شرهی هوای سرد به سمت پایین و عبورش از روی زمین فقط یه فرآیند
ترمودینامیک نیست؛
یه حس شاعرانه س.
وقتی هوای خنک و مرطوب با عطر خاک و برگ با صدای جیرجیرک و مرغ حق و همهمهی
درختای بید از پنجره میاد تو و آبشاروار روی تخت خواب پهن میشه.
این حس رو، این حالت رو، این شرایط رو، این اطلاعات رو باید ذخیره کرد. باید گذاشت
تو صندوق و خاکش کرد زیر زمین. تا یه روزی برسه به دست کسی و گهگاهی آپلودش کنه به
شبهای زندگیش.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۱ ساعت 2:15 AM توسط نیما
|
زندگی احمقه.
به من میگه از خورشت کرفسهای بینظیر مامانم -همونایی که آرین میگفت دوست داره بریزه تو قمقمهش تا همیشه همراهش باشه- بگذرم،
و یاد بگیرم اگه اون آقا یا خانم که با رنگ چشمام غریبهس ازم پرسید مساحت وطنی که ترکش کردی چقدره، بهش بگم
Eine million siebenhundertachtundvierzigtausendeinhundertfünfundneunzig Quadratkilometer
+ نوشته شده در شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۱ ساعت 4:28 AM توسط نیما
|