باد گاهی نیاورده هایش را هم می برد!

ساعت دور و بر شش بود، و من دور و بر چهار راه ؛ مثل همیشه
دکه سر جایش بود مثل همیشه، با یخچال کوچک ویترین دارش و سماور نفتی
ولی سماور مثل همیشه آبی نمی سوخت. ولی روزنامه فروش پشت پنجره ی دکه نبود. ولی من بالای سر روزنامه ها..

اشکهای بی صدایی که روی صورت مردانه ی روزنامه فروش سر می خورد، تمام ماجرا را شرح می داد.
روزنامه ها بی صدا سوخته بودند ... و از دکه فقط چارچوب فلزی اش باقی مانده بود.

نربان

زنگ خونه رو زده بودن. رفتم دم در حیاط. پسر همسایه بود. می شناختمش. دیگه مرد جا افتاده ای شده بود. چند ماهی می شد که ندیده بودمش.
- سلام.
: به به.. آقا حمید ..
- خوبی داداش؟ (و یک ضرب به حرف زدن ادامه داد) می دونی که.. این بابای ما چند ماه پیش این خونه رو تخلیه کرد و گذاشت رفت آلمان. تمام کلیداش رو هم گم و گور کرد. الان من یه چیزی باید بردارم از خونه. نردبون دارین تو خونه تون، چند دقیقه بدی به من؟
حسابی شنگول بود. معلوم بود که تازه خودش رو ساخته. نمی دونم می خواست توی خونه چیکار کنه.

 ...
گذاشتم صدای قدم هاش ضغیف بشه، بعد از گوشه در ته کوچه رو نگاه کردم... یه لحظه دهنم از تعجب باز موند.. برگشتم توی حیاط و تمام انرژیم رو توی یه خندهء کش دار خالی کردم.
نردبون رو تکیه داده بود به دیوار، پنجره رو باز کرده بود ، رفته بود تو و از اون بالا با همون صدای خمارش به زنی که داشت از نردبون بالا میرفت، می گفت: زودتر جیگر، تا همه خبر نشدن ...!

Between the lines

گاهی این سوال ِ " چرا باید زیست؟ " آنقدر توی سر آدم منبسط می شود که مغزش از سوراخ گوشهایش می زند بیرون ، یا خود آدم را از لبهء  زندگی می اندازد پایین ...

 

ولی هر کسی یک جوابی برای این سوال پیدا می کند ؛
مثل
will smith  در فیلم independence day که همیشه یک سیگار برگ می گذارد توی جیب کاپشن خلبانی اش و با تصور لحظه ای که پیروز مندانه روشنش کند و یک پک عمیق بزند، ماموریت هایش را انجام می دهد.

 

یا جوابی که tom hanks برای سوالش پیدا می کند در فیلم cast away . ادامهء زندگی به امید رساندن یک بستهء پستی به مقصدش.

 

یا چرا راه دور برویم ... مثل جوابی که یک وبلاگ نویس برای خودش پیدا می کند ؛ نوشتن پست بعدی ..