باد گاهی نیاورده هایش را هم می برد!
ساعت دور و بر شش بود، و من دور و بر چهار راه ؛ مثل همیشه
دکه سر جایش بود مثل همیشه، با یخچال کوچک ویترین دارش و سماور نفتی
ولی سماور مثل همیشه آبی نمی سوخت. ولی روزنامه فروش پشت پنجره ی دکه نبود. ولی من بالای سر روزنامه ها..
اشکهای بی صدایی که روی صورت مردانه ی روزنامه فروش سر می خورد، تمام ماجرا را شرح می داد.
روزنامه ها بی صدا سوخته بودند ... و از دکه فقط چارچوب فلزی اش باقی مانده بود.