ByetahI
من یه ماه غایبم.
--- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
* فکر می کنین اونقدر ابتکار داشته باشین که بتونین به این پست هم نظر بدین؟!
من یه ماه غایبم.
--- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
* فکر می کنین اونقدر ابتکار داشته باشین که بتونین به این پست هم نظر بدین؟!
مشتری پسند می نویسم
با اینکه دلم سبک نیست.
حرف دل که مشتری نداره ، هر مشتریی هم لیاقت حرف دل رو.
پس چه فایده از نوشتنش؟
همون بهتر که جذب الیاف این کاغذ کاهیا بشه.
خوش باشی!
تف به این لحظهء شوم.
دارم وبلاگی رو می بینم که چهار سال پیش ساخته شده و فقط در کلمهء نیما با اینجا تفاوت داره.
الان باید خوشحال باشم که تعداد دنده هام نسبت به دیروز کمتر نشده و جمجمه م یکدست باقی مونده!
امروز چند دقیقه ای توی یک صفِ انسانیِ سه بعدیِ فشرده بودم.
انسانی یعنی اینکه اعضای این صف آدمیزاد بودن نه ماهی کیلکا.
سه بعدی یعنی این صف به جای یک بعد ،در سه بعد امتداد داشت.
و فشرده یعنی اینکه نمی تونستم تشخیص بدم دستی که جلومه مال خودمه یا دستیه که از یک تنهء لگدکوب شده زیرِ سمِ دیگر عزیزان به بالا دراز شده.
درضمن، امروز روز انتخاب واحد همزمان دانشجویان سال آخری، دوبار سال آخری، سه بار سال آخری و غیره بود!
باشد که خداوند ما را به سوی تمدن سوق دهد.
کورمال کورمال دستم رو به طرف میز دراز می کنم … چشمام رو تنگ می کنم تا صفحهء نورانی موبایل رو ببینم …
03:17
29/01/07
خواب و بیدار زیر پنجرهء اتاق روی تختم دراز کشیدم. از حرکت نوری که روی دیوار افتاده می فهمم که تیر برق آهنی توی کوچه داره تاب می خوره.
باد بعد از ناکامی از جا به جا کردن قرص نصفه نیمهء ماه و کندن قاب پنجره، داره تقلّا می کنه که زوزه های افت و خیز دارش رو با افکار من تاخت بزنه. ولی با تمام زوری که می زنه فقط می تونه از درز پنجره پردهء اتاق رو بلرزونه. خندم می گیره، نیم خیز می شم و پنجره رو تا آخر باز می کنم.
حالا بجز پرده، عکسا و کاغذای روی دیوار، در کمد و افکارم ، موهام هم دارن کنده می شن.
دی گذشت ولی سرد نبود.
پاییز گذشت ولی هزار رنگ نبود.
پرستو لانه می ساخت ولی میلی به دیدن نبود.
زمین سفید پوش، ولی هوس لمس کردن نبود.
چرا آب مزهء آب نمی دهد؟
چرا هیچ شکلاتی شکلات نیست؟
چرا سوسک چندش آور نیست؟
چرا شب زنده داری کار شاقّی نیست؟
چرا خمیازه کشیدن طعم همیشگی را ندارد؟
یا شوت کردن یک توپ پلاستیکی پاره.
چرا صدای لولای زنگ زدهء در روی اعصاب نمی رود؟
چرا بوق ماشین این همسایهء ابله خواب را به هم نمی زند؟
چرا از جملهء "دلم لک زده برای ..." خبری نیست؟
لحظه ها می گذرند، سریعتر از گذر فکر گذشت لحظه ها.
من به خودم نگاه می کنم ... مبادا همرنگ یکنواختی ها شده باشم.
به گمانم چیزی کم است؛
لابد کمی هوای تازه!
شاید هم یک سیلی آبدار!