Opera No.1

هر ثانیه 4.2 نفر به دنیا میان. پس با همین سرعت، در هر ثانیه 4.2 نفر برای اولین بار در عمرشون عاشق میشن.
تصورشون کنین... اگه بشه موج مغزی همه‌ی این‌ها رو در اطراف این لحظه برداشت و از هر نفر 1/4.2 ثانیه برید و مجموعه رو تدوین کرد، عجب موزیکی بشه... باد روده‌ی مادر نیچر.. هه.

با هر جماعتی پا نشین برین رصد

سکوت مطلق، تاریکی مطلق، تنهایی مطلق

تمرین حجم‌دهنده‌ی تخم

خواهر محترمم با وجود یادآوری‌های مکرر من، هیچ‌وقت نتوانسته است به خاطر بسپارد که برای شستن دستش لازم نیست کلید هواکش دستشویی را همزمان با کلید چراغ دستشویی فشار بدهد.
این هم یکی دیگر از آن دلایلی‌ست که ماهیت «جبر» را برایم نمایانتر می‌کند و اجازه می‌دهد روزهایی که برای دیدن دوستم به محل کارش می‌روم، با شانی- سگی که در حیاط پرسه می‌زند و باید برای گذشتن از کنارش نقشه‌ی قبلی داشته باشم- بهتر ارتباط برقرار کنم و بفهممش و حتی دوستش باشم.

--- --- --- --- --- ---
اگر خواهرم روزی این نوشته را بخواند، اتفاق محتمل‌تر این است که متاثر شود و مِن بعد آن هر وقت کلید برق دستشویی را ببیند من و این نوشته را به یاد بیاورد و آن هواکش بدصدا را روشن نکند.
این که خواهرم ممکن است تغییر کند و تصمیم جدیدی بگیرد به هیچ وجه دلیل محکمی برای رد جبر نیست. برعکس، من پیش‌بینی می‌کنم؛ او صدها بار دیگر کلیدهای دوقلوی دستشویی را با هم فشار خواهد داد، مگر آنکه من بتوانم تاثیر بزرگی روی چیدمان مغزش داشته باشم. مثلاً با یک نوشته.
من اگر جبرگرا باشم، منفی‌باف نیستم. پس نتیجه‌ای که می‌گیرم این است که می‌شود با زنجیر کردن «دلیل»هایی متصل به هم، از طریق واسط کردن «وسیله»هایی مختلف، رابطه‌ی علت و معلول را پیچیده و مبهم و کرد و از زندگی بیشتر لذت برد.