بچه ها، دوتا ماشین می تونه از یه ماشین کمتر مصرف کنه

ممکنه بدیهی به نظر بیاد. ولی مطمئنم اکثریت به صورت شهودی عکس این قضیه رو قبول دارن.

گودر به گا رفت و من دوباره غریب و بی کس شدم.
به هر صورت کم نمیارم و می نویسم. از اون جد خیلی بزرگم که تو غار می نوشت که کمتر نیستم!

تقدیم به سحر



همه چیز در ارتفاع چند سانتیمتر بالاتر از چمن های پارک دانشجو شروع شد. یک صبح بهاری، گرچه کذایی و گرم و کسل و خواب آلوده.
79 روز بعد، پشت میز کامپیوترم دستام رو تو هوا می چرخوندم و سرود سرخپوستی می خوندم.

سحر یکی از دو-سه، یا خیلی محتمل تر، خود باهوش ترین آدمیه که به عمرم دیدم. زیاد می دونه، خوب درک می کنه، و سریع می فهمه. شخصیت تاثیر گذاری داره، و در مورد خود من به طور مستقیم یا غیر مستقیم باعث چند تحول فکری اساسی شده.
مبنی بر هر الگوی رفتاری منطقی دلخواه -جدا از جزئیات- نهایتاً پیش بینی می شه که دیر یا زود یه تکونی به دنیا بده. امیدوارم وقتی تو این مسیر قرار گرفت، اگه دنبال شریکی می گشت، روی من هم حساب کنه.

من حاصل 79 روز کار، یک سال از عمر گران، روز ها کاغذ بازی، شب ها بی خوابی،
طعم فکر کردن تو خواب و بیداری و اتوبوس و تاکسی و پیاده و سواره و با سیگار و بی سیگار و حین غذا خوردن و البته خیره به بی انتهای سفید کاسه ی دستشویی،
و لذت گره گشایی از تمام گره هایی که باز کردم رو تقدیم می کنم به سحر.

علاوه بر این، در قسمت فیزیکی قضیه، جفت مدال هام رو به ادای احترام بهش تقدیم می کنم.

*  گودزیلا به هیکل دروغگو و چشم حسود کور.

کارزار- قسمت دوم- کوله بر پشت- سیگاری بر سنگفرش های درخشان

زمین بازی در جوانب به یک میزان هموار نبود که بشه رابطه ی خشتکی معقولی ترسیم کرد.
تنها اومدم؛ با دست خالی. ولی دست پر بر می گردم.
این بازی برگشت نداره. برنده منم.

کارزار- قسمت اول- رجز خوانی، محک

شماها، اون گنده تراش... یعنی میگین چی میشه؟... خشتک چنتاتون رو می تونم بکشم رو سرش؟!

با همین دستا و همین کله

کلاس دوم دبستان بودم. دقیقاً یادمه. اسم معلممون اصغری بود. سن، بالای 60. موهاش نریخته بود، کوتاه و سفید. سبیلا و ته ریشش به زردی می زد. با موتور می رفت و می اومد و یه شیشه بری هم داشت.
یه روز آخر کلاس رفتم ازش پرسیدم چرا آب اقیانوس های زیر زمین نمی ریزه؟ یه دایره رو تخته سیاه کشید و یه مورچه هم کشید روش. یه مورچه هم زیرش. گفت این به خاطر جاذبه س... یعنی همه چیز به طرف زمین کشیده می شه.
سوال بعدی من این بود که این جاذبه چیه؟ دقیقاً این شکلی پرسیدم که "یعنی زمین با یه چیزی شبیه طناب همه چیز رو می کشه طرف خودش؟" آقای اصغری توضیح داد که جاذبه نامرئیه و من باز ادامه دادم و پیچوندم، البته نه خیلی زیاد، چون تحمل آقای اصغری با سنش نسبت عکس داشت و سریع خسته می شد.
اون روز گذشت و من با جاذبه آشنا شدم. مسلماً درک من از جاذبه در اون زمان تفاوت زیادی با فهم امروزم داشت؛ ولی من همون موقع دو چیز رو فهمیدم:
1- آب همه اقیانوس ها به زمین چسبیده
2- تمام مردم جهان در هر سمت زمین عمودی می ایستن.

چند شب پیش که با یکی از دوستام نشسته بودیم تو پارک و چایی می خوردیم، ازم پرسید "مردم قطب جنوب کدوم طرفی راه می رن؟"
سوال گنگ بود. یه ذره سوالش رو مزمزه کردم و منظور شفافش رو پرسیدم تا فهمیدم بعله! قضیه همون جاذبه س.
دوستم امسال با رتبه ی دو رقمی کنکور کارشناسی ارشد دوباره راهی دانشگاه شده تا تحصیلاتش رو ادامه بده. صد البته تلاش دوستم  برای هر هدفی که داره، از نظر من قابل ستایشه. ولی اینکه این سیستم آموزشی چه بلایی سر ما می تونه بیاره، یا اینکه کنکور عملاً با چه فاکتور هایی متقاضیان تحصیل رو فیلتر و ورودی ها رو تعیین می کنه، مساله بر انگیز، و در برخی نقاط مضحکه.
به این ترتیب برام واضح تر شده که اگه من برای ورود به دانشگاه حق بیشتری نسبت به دوستم نداشته باشم، حداقل باهاش مساوی ام. در صورتی که فکر نمی کنم سوراخ های کنکور برای عبور من طراحی شده باشن.
من با بیشتر دونستن همیشه خوشحال می شدم. همون طور که در کلاس دوم دبستان. یکی از راه های ارضاء این میل، ورود به یک محیط آکادمیک مناسبه. اگه قراره کنکور سر راه من وایسه و انحراف کوچیکی در مسیرم ایجاد کنه، پس مجبور میشم به یه چیزی مثل نیزه ی پرش ارتفاع، یا پاراگلایدر، یا کانال تله پورت یا طنابی که با دست های خودم خواهم ریسید از روش رد بشم.
من یک چوب خشک در مسیر یک رودخانه نیستم.