هیچ کاتوره ای، کاتوره ای نیست.

کافه ونگوگ

در آرلس فرانسه بودیم. دو طرف یه میز گرد نقلی روی سنگفرش جلوی کافی شاپ ونگوگ. فنجون های قهوه دست هامون رو گرم می کرد که دیدم چشمای بور حداقل ده درجه از همیشه گشادتر شده. همینطور که داشت وق زده منو نگاه می کرد منم با خودش کشوند داخل خلسه و به هم خیره شدیم. یهو گفت "هیچ کاتوره ای، کاتوره ای نیست". گفتم "منظورت اینه که قوانین معین فیزیک تو تمام کائنات مخصوصاً ما بین مراودات خانوادگی زیر اتمی بر قرارن. و بعضی وقتا خیلی از این قوانین دست و پاگیر میشن و این می تونه عنوان یه پست وبلاگی باشه؟" بور جواب داد " آره... وبلاگ، وبلاگ... وبــــــــــــلــــــــاگ... وبـــــــــــــــــــلاااااااااااااااااااا" و دقیقاً بعد از همین الف آخری جفتمون با صدای "بوب" که مثل کارتونای تام و جری رو فیلم میکس کرده بودن از خلسه در اومدیم. یه عابر غریبه انگشت اشاره و بیلاخش رو کرده بود تو چشمای بور. بعد با تواضع و "بلوپ" انگشتاش رو در اورد که این بلوپ دومی رو فیلم میکس نبود و خود غریبه چون خیلی بامزه بود این صدا رو با زبون و لباش تولید کرد. مرد غریبه خودش رو یکی از عاشقای سینه چاک وبلاگ نویسی معرفی کرد و توضیح داد که چقدر روزگار سخت می گذره و مجبوره تو اوقات فراغتش سوت بزنه یا خمیازه بکشه، پاهاشو تکون بده، واسه اون خروسی که اول تاریخ -بدون مرغ- با یه تخم مرغ تنها خلق شده بود دل بسوزونه، بره نونوایی، سر کوچه وایسه تیر برق رو با کلید حکاکی کنه یا اونقدر بشینه لامپای تنگستن اتاقشو نگاه کنه تا بسوزن و بتونه از شنیدن صدای غژ غژ سرپیچ نشئه بشه. و ادامه داد که صبح اونروز از اخبار رادیو شنیده که تلفات بی وبلاگی به سه میلیون نفر از زمان ظهور انسان رسیده و حدس می زنه که خودش قربانی بعدی باشه و اینکه واسه علاج دردش صبحا بلند میشه میره زنگ سه هزار تا خونه رو میزنه، برگ مربوط به شب قبل دفتر خاطراتشو میده تک تک همسایه ها بخونن. دو قطره اشک از چشماش در اومد، با دور خیلی آهسته 5 فریم بر ثانیه افتاد رو میز. میز خشک نبود و در اثنای شرح حال مرد غریبه با اشکای بور پوشیده شده بود. بور شکی نداشت که در عصر خودش پتانسیل توسعه ی ادوات سخت افزاری و نرم افزاری زیر ساخت اینترنت وجود نداره. پس اشکاشو با دستش پاک کرد. آه کوچولویی کشید و یه لبخند روحانی میزون زد.  لباش داشت برای روضه خوندن از هم باز می شد که در دورنمای خیابون بیست و پنج هزار تا تیر برق دید که تا اون ته مثل مهره های دومینو چیده شده بودند و نوه ی نوه، یا پسر نوه ی نوه ی نیوتن زیر تیر بیست و پنج هزارم داشت سیب گاز می زد. بعد چشمش افتاد به تیر اولی که قطر کمرش به زحمت از یه تار مو تجاوز می کرد و زاویه اش یه نمه با بقیه ی بیست و چهار هزار و اندیشون توفیر داشت، که درخشندگی دسته کلید مرد غریبه افتاد تو چشمش و صدای جرینگ درخششم شنید... مسیر افکار بور عوض شد. من فقط دیدم  تمام ماهیچه های بدنش جمع شدن تو صورتش و دارن زور می زنن، لپاش باد کرده، و رنگش قرمز تر از قرمز شده. سه ثانیه که گذشت بور پونزده سال پیرتر شده بود. خودکار منو برداشت و کاغذ یکی از سیگاراشو باز کرد و  با فونت میکروسکوپی یه چیزایی نوشت با چند تا نقشه و نمودار و داد به مرده. بهش گفت می سپرم نوه م به محض اینکه نوشتن یاد گرفت برات کامنت بذاره. یکی زد پشتش و گفت یا علی! مرد غریبه هم یه تشکر با نگاهش به بور تقدیم کرد و شینوبی وار در امتداد خیابون ناپدید شد.

* * *

مرگ بر استیو جابز

داستان از اینجا شروع نشد. ولی این قسمتش خیلی مهمه. چندین بار مهم تر از سخن اول کتاب های درسی دبیرستان. جایی که شما با جاذبه دست به پنجه می شین. یک جدال نابرابر. زمانی که تمام دسترنج های "تکامل" به لبه ی پرتگاه می رسن. بله این وسط داستانه. ولی منشائش بر می گرده به خیلی خیلی قبل. سال های سال عقب تر از زمانی که نیوتن بادبادکبازی می کرد یا وقتی که استیو جابز آلت ناقص جاذبه رو چسبوند به شرکتش.
وسط داستان با سقوط فضله ی اون مرغ دریایی جهانگرد شروع شد. همون مرغی که اسمش باید به عنوان اولین خلبان کره ی زمین تو ویکی پدیا ثبت بشه. اون مرغ یاد گرفته بود چطور از اتمسفر زمین استفاده کنه. پرهاش رو باز می کرد و سوار هوا می شد. می دونین؛ اگه جاذبه نبود، زمین اتمسفر نداشت. اونوقت فضله ی اون مرغ هیچوقت وسط اقیانوس آرام نمی افتاد. اینجا احتمال میره شما بخواین سفسطه کنین که اگه زمین جاذبه نداشته پس اون اقیانوس چرا بند و بساطشو جمع نکرده بره فضا؟ ولی عزیزان من، در مثل مناغشه نیست!
آره اون فضله که سرشار از فسفر بود افتاد تو آب اقیانوس. این شد که یه سری از تک یاخته های نوجوون متولد ِ کف آغازین اطراف سواحل هاوایی بازی گل کوچیکشون رو تعطیل کنن و حمله ببرن به سمت غذا. مهاجم های تیم تونستن به مدد چستی و چابکشیون اولین لقمه های لذیذ فضله رو از جداره ی خودشون عبور بدن. به همین خاطر وقتی مدافع ها و دروازه بان های خیکی از راه رسیدن حریصانه تمام فضله رو تصاحب کردن و چیزی برای مهاجم ها باقی نذاشتن...
چوب خدا صدا نداره. واسه ی همینه که شب ِ اون روز مدافع های خپل از زور اسهال هر چی خورده بودن پس دادن و حتی یه ملکول فسفر به تنشون باقی نموند.
چند سال بعد مهاجم های تیم که شنا کنان به سواحل اقصی نقاط دنیا رسیده بود، به مدد فسفرهای مجتمع در هسته شون دیگه یه کروکودیل، سوسک، میمون یا انسان ِ بالغ و عاقل به حساب می اومدن. ولی مدافع ها همچنان وسط اقیانوس پنج گله بازی می کردن. مدت های مدیدی گذشت تا یه روزی که هوا خیلی صاف بود، یکی از مدافع ها موفق شد از همون وسط اقیانوس، بشر متمدن رو روی برج های دوقلوی تجارت جهانی رصد کنه. اون کلی چراغ رنگ و وارنگ که سو سو  میزدن دید که زرق و برق زندگی مرفه بشر متمدن رو به رخ می کشیدن. همچنین قرص های فسفر موجود در دارو خانه ها، و البته کلی آلت جاذبه ی ناقص که چسبیده بود به لپ تاپ های استیو جابز. اون که تمام عمرش رو تو کوره دهات های بالای آبهای عمیق اقیانوس آرام گذرونده بود، به یک دل نه صد دل عاشق و شیفته ی زندگی بشری شد. پس چند میلیون از هموطن هاشو جمع کرد تا شاید فکرشون به جایی قد بده. مذاکرات به نتایج زیر ختم شد:
1- اون ها عقیم بودن. پس عرضه ی ایجاد یه واحد چند سلولی رو نداشتن. بنابراین هر سلول مدافع میلیون ها برابر حجم خودش آب مکید.
2- اون ها که عقیم بودن، بعد از شنیدن خبر اتمام کف های سواحل هاوایی، مجبور شدن همنوعانشون رو از لپ لپ و انواع دیگر محصولات تخم مرغی بیرون بکشن و تولید مثل کنند.
3
- جداره ی اون ها تا اندازه ی یک انسان بالغ منبسط شد. سپس هسته ی سلول به دلیل سبک وزنی به بالا هدایت شده و نقش مغز رو به عهده گرفت.
4- مرام اخلاقی بدوی اون ها که سر نخش تا میلیون ها سال پیش در کوره دهات های بالای آب های عمیق اقیانوس آرام امتداد داشت، واژه ی "آلت" و تمامی منسوبات اون رو به شدت نهی می کرد. این مرام به "عقده ی آلت" معروف شد.
5- اون ها جمعیتشون رو به صورت نامتقارن به خشکی های جهان رسونده و منتشر کردند.

وقتی اولین تک یاخته های منبسط شده پاشون به زمین رسید، با دیدن آلت جاذبه های ناقص روی لپ تاپ های استیو جابز منقلب شدن، به زمین افتادن، توبه کردن و مصمم شدن که از تمامی ابزار مدرن آلت دار و مخصوصاً کامپیوتر دوری کنند. بنابر این کارخانه های بزرگی برای تولید کاغذ بنا کردن، بعد از کاغذ ها دفتر های بزرگ ساختن و در ادارات دولتی مشغول به کار شدن.
باید بدونین که اونها برای ادامه ی بقا مجبور بودن آب موجود در محیط اطراف رو جذب کنن. که علت خشکسالی خیلی از کشور ها به همین قضیه بر می گرده. و همچنین علت خشکی هوای اطراف ادارات دولتی.

* * *


خشکی هوا رو حس می کردم. بله.. اونجا یه اداره ی دولتی بود. با این وجود دو قطره عرق از روی پیشونی خشکم سر خورد و افتاد وقتی خانم ط.ی پرونده م رو گذاشت رو میز و گفت "تایید نمیشه". تمام پرونده برق می زد. شق و رق و تا نخورده.
ناخود آگاه یاد برج های دوقلو افتادم. برج های دوقلو، برج های دوقلو... ، برج های دوقلو زمستونا سردشون میشه!...

دالتون میگه فشار مخلوط چند گاز برابر مجموع فشار تک تک اون گاز هاست تو همون مقدار فضا. یعنی فشار هوا میشه مجموع فشار بخار آب و نیتروژن و اکسیژن و مابقی. البته این قانون دخلی به تعیین رطوبت نسبی هوا نداره. این رو سیگاری که داشت از تو جعبه نگام می کرد با خستگی مزمن گفت: "یه کم حرمت واسه من قائل باش نمک نشناس. تو این هوا که چس تا ملکول آب نداره دود من با چی وصلت کنه؟" و در خونه ش رو محکم بست. و من مجبور شدم برم سراغ دوا. یعنی با چشم های عاشقای دلشکسته خیره شدم به سوراخ جلویی کیفم؛ استراحتگاه گنجینه ی برقی آهنگ هام. قانون جاذبه ی دو قطب الکتریکی غیر همنام از دست و پا گیر ترینهاس. حتی بدتر از سیم هدفون. همین قانونه که تحت لوای نیروهای واندروالسی بهم خیانت می کنه و نمیذاره ملکولای سیم هدفونم از هم جدا شن تا گره های کلاف سیم رو  وا کنم. آخه چرا؟... چرا؟...  ... چرا من؟!... سعی کردم از قوطی حلبی ای که هم پای من تو جوب می اومد بپرسم. ولی به در بازش اشاره کرد و گفت مغزمو خوردن!
در همین لحظه صدای یه کسی شبیه فرشته ی نجات یا همچین چیزی به گوشم خورد. یا الهه ی موسیقی بود که از سد تمام نیروی های واندر والسی می گذشت و به سمت من می اومد. تن صداش به وکال
 scorpions می زد دقیقاً وقتی که داره جیغ میزنه "yes i`ve hurt your pride". که اگه بخوام دقیق تر بگم، یه کم صدای موتور ماشین رو دنده دو با دور موتور سه هزار ِ اضافی هم داشت. هنوز ریتم اولین قدمم با تشعشعات فرشته مچ نشده بود که صداش رو روی تن هنجره ی کرت کوبین ِ نیروانا کوک کرد و البته با یه کم صدای موتور ماشین رو دنده دو با دور موتور 4500 اضافه. چیزی نگذشت که فرشته م یه دگردیسی بلادرنگ به اون یارو سیاهپوسته ی "I like to move it, move it" انجام داد و با یه کم صدای موتور ماشین رو دنده دو با دور موتور 5000 دچار اضمحلال شد. مغز من که از تصور یه کنسرت با حضور scorpions و nirvana در حالی که دارن "move it" می کنن سخت به گه گیجگی آغشته شده بود رو کرد به اون قوطی بی مغزه ی تو جوب و توضیح داد: "بله. این اثر دوپلره" و بعد یه ریغ با ویسکوزیته ی قورباغه ای زده شد به سلولای عصبیش. "پریــــــغ!"

* *  *

 
خودم رو تو پارک دانشجو دریافتم. روی یه نیمکت. بی سیگار، بی موزیک. رد خون روی سنگفرش و لبه ی حوض و لوله ی فواره نشون می داد که بقیه راه رو سینه خیز اومدم. لکه های تیره تر ِ رد خون می خورد مغز باشه. اتفاقاً یه کاردک تمیز و براق و بهداشتی هم کنارم نشسته بود. ولی به خودم زحمت ندادم ازش بخوام مغزمو جمع کنه. چون یه لیوان چای داشتم که تداوم بقام رو تضمین می کرد.

قانون جهانی مارکونی- ماکسول-گشتاور بابای حشری. این قانون خیلی سخته. پس خوب حواستونو جمع کنین: یه روز دوستم پا برهنه پرید تو داستان و در حالی که داشت آب دهنشو قورت می داد با قیافه ی ارشمیدس عریان رو به من کرد و گفت: "می دونستی ماکسول تو فرمولاش هیچ حرفی از انرژی نزده؟!"
مفهوم این سوال چیه؟ چیزیه عین اینکه از نیوتن بخوان سه قانون معجزش رو در کنار جاذبه که دو قرن دنیا روش می چرخید، یه خرده بسط بده. یعنی یه فرمول واسه نیروی جاذبه ی بین مورچه ها باهم، مورچه با مگس، مگس با دلفین، و دلفین با کدو تنبل ارائه بده، یه خودآموز کامل چگونه طلای المپیک را از آن خود کنیم برای حل معادلات مسابقات شیرجه، یه مدل برای محاسبه ی بیشینه سرعت بادگلوی بچه پوشکی اگه حجم معده ش ایکس لیتر و غذایی که خورده دارای به ترتیب وای، زد، ام، و ان؛ کالری انرژی غذایی، میلی گرم چربی، رشته ماکارونی، مول ویتامین ٍ موجود در سیر سس کچاپ روی ماکارونی باشه. اسمشم بذاره هزار قانون طلایی نیوتن. اینجوری این دوستم بر اثر تحمل وزن کتابای دبیرستان و فشار اسمزی امتحان فیزیکش الان دو تا مجرای تنفسی داشت و مغزش به کل در اکسیژن شناور بود.
این گریز رو به خاطره ی دوستم  زدم فقط برای آرامش روح ماکسول، تا یه شب از قبرش در نیاد و همه مونو به آهش بسوزونه.
برگردیم به مارکونی-ماکسول-بابای حشری؛ ماکسول اواخر قرن نوزدهم بود که مبانی الکترو مغناطیس رو فرمولبندی کرد. و مارکونی تو قرن بیستم تونست اولین سیگنال رادیویی رو مخابره کنه. البته این نبوغ ماکسول رو نشون میده. چون وقتی مارکونی فقط یه اسپرم تو ایتالیا بود، ماکسول از انگلیس با مغز چند سلولی مارکونی تله پاتی می کرد! ولی همه ی اسپرم ها اینقدر خوشبخت نیستن. نه فقط به خاطر اینکه استخر شناشون تو ایتالیا نیست، به خاطر اینکه تا نه ماه پس از انجام موفقیت آمیز ماراتن شنا و کسب مقام اول، پدر اسپرم دست از سر مادره بر نمی داره. وطی و غیر وطیش فرقی نداره. مهم گشتاور اون بابای سگه که باعث میشه بچه ش دست کج در بیاد و موبایل منو از رو نیمکت بدزده! تکرار کنین؛ قانون جهانی مارکونی-ماکسول-گشتاور بابای حشری.
فکر کردم باید کافی باشه. دیگه میل نداشتم. یعنی طعمشو دوست نداشتم. تصمیم گرفتم به طور نمادین بمیرم. که یه جنبش به پا شه و همه ی دست کج ها رو همونجا تو رحم مامانشون از بیضه ی چپ دار بزنن.

* * *

بازگشت نیما

برگشته بودم. استوار چون کوه. غران چون ببر. وقتی از پله های ساختمون 222 بالا می رفتم دو تا از موزاییکا زیر پام از ترس خرد شدن، و شیشه سکوریت در اصلی به ادای احترام جلوم خم شد.
با سینه ای ستبر، جلوی میز خان ط.ی ظاهر شدم. خانم ط.ی مدارک رو ورقی زد و نهایتاً با شعفی که از کشفی خبر می داد گفت: "اظهارنامه ی شما یه اسپیس بعد از ویرگول خط چهارم کم داره"... از استیصال دست به دعا برداشتم:
"یا موسی (عین) انزل لی اسپیساً "
موسی در حالی که سه تا مار کبری رو تو آستینش جا می داد: انا غایبٌ اولاً و ثانیاً انا ممنوع الحیات فی بلادکَ.
خانم ط.ی که مکالمه ی ما رو شنیده بود ترجیح داد وارد امور سیاسی نشه. بنابراین کتاب آیین نامه امور اداری رو باز کرد، بعد به آخرین بخش نامه ای که روی دیوار  چسبیده بود نگاهی انداخت و گفت: پرونده ی شما با لحاظ ماده ی رافت اداری تایید میشه. شما برای شروع سایر مراحل باید یه پشتک واروی ِ هفت چرخ بزنین.
- من در جریان قرار نداشتم. فکر نمی کنم آمادگیشو داشته باشم. معادل نداره؟
- چرا... ساق پای راست رو به گردنتون گره بزنین.
- بخخخـــــــــلـــــــححححح.. دیــــــــخخخ حححححح
- حالا رو زبونتون بیست بار شنا برین.
- اوهوم... خخخخخ
- خیلی خوبه. حالا پرونده "الف" رو از بایگانی بیارین.
بعد از پرونده ی "الف" نوبت پرونده ی ب بود. بعد پ. همینجوری ت و ث، جیم... ، ط . هر پرونده رنگ خاص خودش رو داشت. یکی کپک سیاه رنگ. یکی کپک سبز، یکی سفید. یه جا سواد خانم ط.ی قد نداد و بعد از عین گفت قاف که خودم اصلاح کردم و رفتم غین رو اوردم.
سر پرونده ی نون فکری به ذهنم خطور کرد و باعث صرفه جویی قابل توجهی در وقت شد، اینکه بهتره جای راه رفتن قل بخورم. پرونده واو و ه رو هم قل قل زنان بردم. تا اینجای کار سه تا قارچ خوراکی قد و نیم قد رو گونه ی راستم سبز شده بود. سر پرونده "ی" هپاتیت و کزاز هم گرفتم. فقط یه کم دلم شور زد چون مطمئن بودم واکسن اینا رو قبلاً
زدم!

خانم ط.ی گفت مدارک تکمیله. من کلاً 20 الکترون ولت انرژی برام باقی مونده بود، یک واحدش رو برای خوشحال شدن و لبخند زدن صرف کردم. دود از صندلی خانم ط.ی بلند شد و از ترس مسمومیت منوکسید کربن فشاری به هسته ش آورد، و تیر آخرش رو از چله رها کرد. گفت:"مدارک شما مورد تاییده ولی برای تکمیل مراحل اداری باید این پرونده رو برگردونی بایگانی"
من موندم و 19 الکترون ولت.حساب کردم اگه ازقضیه حمار تبعیت کنم، مسیرم رو موازی با مسیر اون پشه هه و هماهنگ برای جذب تکانه ی لگدش تنظیم کنم و از بین تمام ذرات غبار سنگین لایی بکشم، اونوقت میرسم بایگانی و بعد از گذاشتن پرونده سر جاش سه الکترون ولت برام باقی می مونه. همین کا رو کردم. و بعد از فتح بایگانی یه لبخند زدم. بعد یکی زدم تو سرم که "چرا یه الکترون ولت واسه لبخند حروم کردی؟ حالا فقط دو الکترون ولت دیگه باقی مونده برات". حالا نگو خود این توسری و سوال جواب هم دو الکترون ولت گرفته، شد صفر سرجمع. و من مجبور شدم بمیرم! افتادم رو زمین و مردمک چشام با یه دیافراگم پنج پره ای مثل راهروی خونه ی برونکا تو کارتون چوبین بسته شد.

من مردم. یعنی نبودم و بودم به فاک فنا رفته بود. اینجا ته خطه. "نه این ته خط نیست" اینو روحم گفت که نشسته بود بغلم و به قارچ های خوراکی آب می داد. "درسته که من نیستم، ولی به دردت می خورم. یه کم پراگماتیست باش ابله!"... بدک نمی گفت. بالاخره اون روحم بود و صلاحم رو می خواست... یه کم پراگماتیست شدم... روحم ققنوس درونم رو بیدار کرد. ققنوسم از خواب جنینی بیدار شد و یادش اومد باید متولد شه. از خاکستراش زد بیرون با سر بندی که روش نوشته شده بود "ما برج های تمام سرزمین ها را از سرما مصون نگاه خواهیم داشت". شراره افکند، شراره افکند، شراره افکند تا به کل استریل شدم و تمام ویروس ها و باکتریهام از بین رفتن. بعد یه تخم ِ مرغ ِ ققنوسی انداخت بالا و با یه شراره نیمروش کرد تا بخورم و جون بگیرم.
در بایگانی به اندازه ی روزنه ای باز شد و اشعه ای از نور به داخل تابید. پرونده ها در هوا به پرواز در اومدن، کپک ها و باکتری ها مثل آدم کوچولوهای لی لی پوت به کناری رفتن و مسیری ساختند که من رو به سوی خودش می کشید. به جاذبه غلبه کردم. ایستادم. و سر بندم رو محکم کردم.

غیــــــــغ غ غ  غ    غ       غ ... در باز شد... به سوی مسیر نورانی که تا فضای بیرون ساختمون امتداد داشت. به سوی فضایی نا-کاغذی، با هوایی مرطوب! و نگاه ها که همه به سمت من برگشته بودند. نگاه ترسان خانم ط.ی که سرمای زمستان نیویورک رو به یادم اورد. برج های دو قلو. برج های دوقلویی که دیگر نیستند... حالا تکلیف چیه؟... یاد جمله ای افتادم که می گفت: "هیچ وقت برای انتقام دیر نیست!" پس با تمام قوا از این آخرین سد هم عبور کردم؛ سد زمان... اگر برج های دوقلوی نیویورک دیگر نیستند که در زمستان بلرزند، بهتره به فکر سرمای طاقت فرسای زمستان های کوالالامپور باشم. برج های دوقلوی کوالالامپور... ایستادم، با نگاه هیزی خانم ط.ی رو ور انداز کردم، و انتقام ذهنیم رو گرفتم!

* * *


یه سیگار گذاشتم گوشه ی لبم، دست هام رو پشت سرم گره کردم و مثل یک لوکوموتیو پرنده پا به بیرون از ساختمون 222 گذاشتم.
با همه مهربون شده بودم. فکر کردم جنبش رو قانع کنم به جای اعدام، دست کج ها رو به حبس ابد تو رحم مامانشون محکوم کنن. واسه اون مرغ دریایی بَدوی کمک هزینه ی خرید ایکس باکس جور کنم که پرواز یادش بره. بشینم دعا کنم که ارشمیدس برق و اینترنت رو باهم کشف کنه و عوضش اگه قراره ادیسون لخت بپره تو خیابون، لااقل یوتیوب دختر همسایه شون فیلتر باشه. یا یه کاری کنم که کاردک های تمیز، براق و بهداشتی ِ مهربون رو کنار آدمای بی انگیزه ننشونن!


چوبخط بیست و هفتم

سلام خدا!
بیست و هفت ساله اینور دنیا گیرم.
یه کشتی بفرست.

(غیــــــغ غوووغ    غیـــــغ غوووغ   غیـــــغ غوووغ)
(بلوپ)
(ایــــــژژژژژژژژژوووووووو...   چیـــــپــشـــــــــــششش)

ثبت شد، شاید هستم

دکارت بنده خدا عمراً فکرشم نمی کرد این یه خط مفهوم فلسفیش به تعداد دفعات بیان "در زندگی ام زخم هایی وجود دارد... " ویرایش و شخصی سازی بشه. بعید نیست بشه توی کتاب خاطراتی که به طبع باید از پیتر نورث در اواخر عمر خودش یا بیضه هاش به جا بمونه نقل بشه که " می کنم پس هستم". یا روی ذرات بنیادی زیر اتمی کوارک بشه خوند "هستم پس هستم". یا می تونم به ناب ترین ویرایش این جمله اشاره کنم: "چای می نوشم پس هستم" معادل با "سیگار می کشم پس هستم".
من هم به اندازه ی حق حیات خودم اجازه دارم یک بار چندش ناشی از کلیشه کردن این جمله -روی پرده ی گوش ملت- رو به عضلات صورتشون تقدیم کنم، که به این ترتیب بعد از این پست نوبت صادق محفوظ باقی می مونه.