فلسفه ی روز دوم

روز دوم سال است. با دوستم قرار گذاشتم که برویم گشتی بزنیم. لباس همیشگی ام را می پوشم و از در خانه می زنم بیرون. هوا آفتابی شده. گرمتر هم شده. انگار باید لباسم را عوض کنم...

بچه که بودیم – یا بهتر بگویم، بچه تر که بودیم – فکر می کردیم چرخ روزگار با قواعد و قوانینی که آدم رویش گذاشته می چرخد. مثلاً در لحظهء تحویل سال که توپ در می کردند فکر می کردیم کل هستی حتماً تکان خورده و تحول عظیمی دارد اتفاق می افتد. بزرگتر که شدیم، فهمیدیم طبیعت همیشه کار خودش را می کند. این ما هستیم که اصول و قوانین و علم و قراردادها را به ریشش می بندیم. در فاصلهء یک ثانیه قبل از سال تحویل تا یک ثانیه بعدش که جمعاً می شود دو ثانیه، زمین فقط 22 میلیونیوم درجه روی مدارش جابه جا می شود. با همان سرعت همیشگی اش. با همان آهنگ سابق... ولی امروز هوا چنان گرم و آفتابی شده که باید باز هم از استنباط های بچگی هایمان استفاده کنم.

کمد لباسها را باز می کنم. داخل کشو،از زیر همهء لباسها دو تا بلوز آستین کوتاه می کشم بیرون. این ها را سال پیش همین موقع ها خریده بودم- امسال که کلاً حس بازار گردی و خرید نبود- یکی شان آنقدر تنگ بود که وقتی می پوشیدم احساس خفگی می کردم. برای همین دست نخورده باقی مانده بود ته کشو. می پوشمش... آینه سکوت کرده و ما را نگاه می کند! بلوز به تن من می خندد و من به ریش خودم! الان یکی و نصفی از خودم تویش جا می شویم! راستی ریش.. ریش هایم هم بلند شده. گوشه های سبیلم حدود سه سانتیمتر است. کلاً بامزه شدم. کم کم سکوت آینه هم دارد می شکند!

یک زمانی ورزش می کردم. خرید هم می کردم! صورتم را هم تیغ می زدم البته! الان فکر کنم تمام زمانی که به این ها اختصاص می دادم صرف شب گردی ها و وب گردی ها و فکر کردن شده، بقیه اش هم حتماً صرف خواب می شود! شاید دوباره ورزش کنم، به درد می خورد. گرچه از طرفی هم می شود گفت؛ هیکل ورزشکاری می خواهم چکار؟ من هیچ وقت آدم مادی گرایی نبودم! ولی در کل ترجیح می دهم فلسفه ی روز دوم را قبول کنم. تحول لازم است ...

870101

"صبح است انگار" ؛ این را نوری که از پنجره به داخل می تابد گفت. نا خود آگاهم آزرده شده. صدایی خوابم را به هم زده. سرم را از بالش جدا می کنم. یک ربع مانده به هشت... اهل خانه همه بیدارند...
صدا، صدای ِ جاروبرقی بود! ناخود آگاهم هنوز گیج است. تفاوت کوچکی حس کرده. "یک ساعت و خرده ای دیگر سال تحویل است " ؛ این آخری را خود آگاهم گفت.