استشفاء

دیگه از سندرم این مرض اینکه، این سه شنبه رفتیم بیرون و یه گشتی زدیم و احساس کردیم چقدر جالبه همه چیز! یه صداهای ترق توروقی هم می اومد، گاهی هم از فرط هیجان دستامونو از جیبمون در اوردیم. و فرداش ضمیر ناخودآگاهم به ضمیر آگاهم گفت: دیروز چهارشنبه سوری بود! می دونستی؟!
از قدیم الایام بعد از چهارشنبه سوری هم یه چیزی بوده به اسم عید و این جور چیزا. والا من هر چی تمرکز می کنم نه بوی بهارُ ملتفت می شم نه صدای نرم نرمک پای پاپا نوروزُ! امیدوارم قبل از اینکه کار به جاهای باریکتر بکشه، ترشی اولین گوجه سبز سال بعد که دندونا رو قفل می کنه، با یه حس نوستالژیک ابرخرزور بتونه یه تکونی بهم بده.
به هر صورت، بهارتون همرنگ این سنبلای لب پنجره باشه.
