<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من، خودم و نیما    M.e M.yself AND N.ima</title>
<link>http://mmandn.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 17 Oct 2009 23:21:50 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://mmandn.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;طرف وقتی میخواد راه بیفته چراغ ترمزش روشن میشه.&lt;BR&gt;این نشون میده که هنوز به ماشین اوتومات دو پداله ش عادت نکرده.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;--- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---&lt;BR&gt;* یک پنجه در قطب راست و دیگری در چپ&lt;BR&gt;** وارد &lt;A href=&quot;http://tfa.ir/prodsho.php?id=3&quot; target=_blank&gt;هزارهء سوم&lt;/A&gt; می شویم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 23:21:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mmandn&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>mmandn</dc:creator>
<guid>http://mmandn.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> read between the lines</title>
<link>http://mmandn.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;و بر می آیند آفتابهایی، و سر می رسند روزهایی، و می گذرند ساعاتی، و می شکنند سکوت را عقربه هایی، و سپری می شوند لحظاتی، و بالا می آیند نفسهایی، که در پسشان هیچ نتوان جاری ساخت بر زبان جز،&lt;BR&gt;Life goes on&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Sep 2009 17:18:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mmandn&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>mmandn</dc:creator>
<guid>http://mmandn.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مجنونوئید / فرهادوفرنی</title>
<link>http://mmandn.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;و اینک منظومهء لیلی و مجنون و خسرو و شیرین جزو دسته بندی &quot;تراوشات ذهن یک روانی&quot; محسوب می شوند، و عاشق یک &lt;A href=&quot;http://www.narenj.com/article415.html&quot; target=_blank&gt;روانی رو به موت&lt;/A&gt;.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جا داره یک نگاه مادی علمی کثیف شیمیایی به این مقوله داشته باشیم در &lt;A href=&quot;http://lovesick.ir/?page_id=39&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt;.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2009 23:33:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mmandn&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>mmandn</dc:creator>
<guid>http://mmandn.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از هفت عالم آزاد</title>
<link>http://mmandn.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.sharemation.com/mmandn/BG/free-3529.mp3&quot; target=_blank&gt;Mp3 file –  size:497 KB&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;--- --- --- --- --- --- --- --- --- ---&lt;BR&gt;* وسط چهارراه بود!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Aug 2009 02:15:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mmandn&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>mmandn</dc:creator>
<guid>http://mmandn.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و اما تو سیاوش</title>
<link>http://mmandn.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;می دانی سیاوش جان، روزی که من این دفترچه را می ساختم، مسلماً زیاد راغب نبودم که تبدیلش کنم به طوماری از وداع نامه ها یا چیزی مثل ایستگاه آخر.  ولی چه کنم که تو و امثال تو عجیب ترمز بریده اید. تو فک کنم سومی باشی اگر کسی را از قلم ننداخته باشم. ولی چرا با این عجله؟ واقعاً چرا؟ مثلاً همین رامین... نگذاشت پشت لبهاش سبز بشود. یا خود تو. مگر چند سالت بود. ولی عجب غافل گیرم کردی.... امروز صبح که بیدار شدم و با چشمهای پف کرده رفتم پای پنجره، اعلامیه ات را چسبانده بودن روی دیوار. یکم فاصله اش زیاد بود. رفتم دوربین دوچشمی ام را آوردم که بهتر ببینم. فکر کن... به کجای تخیلت می رسید که اعلامیه ات را بکوبند روی دیوار و من با دوربین دوچشمی هاج و واج نگاهش کنم؟! خودم هم فکر نمی کردم هیچ وقت روزگار اینقدر تخماتیک مضحک بشود. دقیقاً نمی دانم خودت هم دیده ای و خبر داری یا نه؛ توی اعلامیه ات دستت را گرفتی بالا و داری به راه پلهء سرسبزی که میرود و می رسد به در بهشت اشاره میکنی. فکر نمی کنم عمراً روزی که این عکس را گرفته بودی به همچین چیزی فکر کرده باشی... روزگار طنازی شده. &lt;BR&gt;می دانی؛ رامین مثل تو نرفت. خیلی کشش داد. دودل بود انگار، چند ماه طول کشیده بود. گذاشت حسابی لاغر و نحیف شد، موهایش ریخت، آخرش گذاشت و رفت. ولی وقتی خبر نیما را شنیدم، یا وقتی اعلامیهء تو را با دوربین دوچشمی دیدم، وقتی اینقدر عادی خبر شدم، وقتی موضوع را هضم شده تحویل گرفتم... می دانی امروز مردن برایم خیلی آسانتر شد. یک جاهایی گوشه و کنارش چنتا گره داشت که باز شد... دیگر سخت نیست. در مورد ترسناک بودنش چیزی نمی گویم. الان مدتهاست که هیچ ترسی در مراحل مرگ نمی بینم. فقط فکر می کردم سخت باشد. مثلاً آداب و رسوم خاصی داشته باشد، یا جزوه ای چیزی باید برایش بخوانم، یا تمرینش کنم تا از بر بشوم. - یا مثلاً مثل وقتی که بچه بودیم و به هوس خودکشی می افتادیم تا از کسی انتقام بگیریم - به فکر این باشم که بعد از مرگم چند نفر برایم اشک می ریزند، یا چه کسانی دلشان برایم تنگ می شود، یا فلان کسک وقتی پارچهء سیاه بالای در خانه مان ببیند چند دقیقه پایش می ایستد؟... نه، اینجور که تو بیخیال و بی دغدغه گذاشتی و رفتی، انگار هیچ فعل دشواری در مردن نیست. نه لازم است حساب اشکهای ملت را بکشی، نه باید حل المسائل امور اموات را زیر و رو کنی.&lt;BR&gt;این زندگی می تواند آنقدر کوتاه و ابلهانه و مضحک باشد که تو دستت را به طرف جادهء بهشت بگیری و من با چشمهای پف کردهء بعد از خواب صبح از پشت دوربین تماشایت کنم. سر و تهش را که هم بیاوری به هیچ نمی ارزد. و در کل سخت گرفتنش اصلا منطقی به نظر نمی رسد.&lt;BR&gt;مردن باید همانقدر عجیب و غریب باشد که زنده بودن. همین چیزی که جاریست. همین حس عجیب و غریب.&lt;BR&gt;پس اگر مردن اینقدر مانوس باشد، و اگر زندگی مجموع زنده شدن و زنده بودن و مردن باشد، پس واقعاً نباید بار سنگینی به دوش ما گذاشته باشند. زندگی کار ساده ایست، حداقل به همان اندازه که رسم خوشایندیست؛&lt;BR&gt;باید شاد بود، نیک زیست،... و مرد.&lt;BR&gt;فعلاً.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Jul 2009 23:26:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mmandn&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>mmandn</dc:creator>
<guid>http://mmandn.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>nostalgic cex - cexy nostalgia </title>
<link>http://mmandn.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>روزگار غریبی ست نازنین...&lt;BR&gt;انصافاً دهن این روزگار را باید.&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به کجا چنین خندان، قسر می روی، نازنینم؟ دهن تو را هم باید!&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;--- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---&lt;BR&gt;* هوی... بگیرینش غریبه َ رو، داره در میره! &lt;BR&gt;   ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 16 Jul 2009 22:34:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mmandn&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>mmandn</dc:creator>
<guid>http://mmandn.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مستند خواب -  قسمت دوم</title>
<link>http://mmandn.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;ساعت هفت و بیست و سه دقیقهء صبح پنجشنبه، بیست و پنجم تیر هشتاد و هشت. &lt;BR&gt;بعد از سه فقره خودکشی کامل و یه مرگ ناقص در &lt;A href=&quot;http://mmandn.blogfa.com/post-79.aspx&quot; target=_blank&gt;این راستا&lt;/A&gt; ، هنوز خبری نیست. عمراً اگه ناامید بشم.&lt;BR&gt;تغییر شکل به این صورت باید جواب بده &lt;A href=&quot;http://www.translate.google.com/translate_t#zh-CN|fa|%E7%9D%A1%E7%9C%A0%E6%98%AF%E5%A5%BD%E7%9A%84&quot; target=_blank&gt;睡眠是好的&lt;/A&gt;.&lt;BR&gt;یکم سخته. خود چینیها برای اینکه به این شکل در بیان سالها ذن کار میکنن. خب من که چینی نیستم، پس به ارّه متوصل میشم! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 16 Jul 2009 04:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mmandn&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>mmandn</dc:creator>
<guid>http://mmandn.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مونالیزای ون گوگ</title>
<link>http://mmandn.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.sharemation.com/mmandn/BG/vnggh.jpg&quot; border=0&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;و آنروز، وقتی که ابرها بی رمق می رفتند تا همبازی پرتو های غروب باشند،&lt;BR&gt;پیپ وینست بین لبهایش جا خوش می کرد  و رنگها برای جان گرفتن روی بوم آماده می شدند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وینسنت هر آنچه پیش رو داشت را از نظر گذراند، و سپس دستش را دور گوش نیمه بریده اش کاسه کرد:&lt;BR&gt;کلاغها می خواندند با صدایی کلاغگونه! خوشحال از ضیافت شام... و جیرجیرکها که همچنان همان  جیرجیرکهای دوست داشتنی بودند.&lt;BR&gt;ولی آنروز نسیمی که تا دوردستها روی گندمزار دویده بود، چیز دیگری در گوش وینسنت زمزمه کرد؛&lt;BR&gt;&quot;جادهء غم پایانی ندارد...&quot;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Jul 2009 23:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mmandn&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>mmandn</dc:creator>
<guid>http://mmandn.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آگهی بازرگانی (1)</title>
<link>http://mmandn.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;شرکت تولیدی  &lt;I&gt;نیک اندیش صنعت ماسک سازان نوین ایران&lt;BR&gt;&lt;/I&gt;زیر نظر کارخانجات &lt;I&gt;طراوت پوش رنگین بغروداغ (طپر داغ)&lt;BR&gt;&lt;/I&gt;ارائه کننده انواع ماسک های چند منظوره، مناسب برای شرایط اقلیمی-سیاسی ایران، با سی سال سابقه.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ماسک های سه لایه با قابلیت جذب &lt;A href=&quot;http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100911234875&quot; target=_blank&gt;گرد و غبار&lt;/A&gt;، جذب ویروس &lt;A href=&quot;http://www.bornanews.com/Nsite/FullStory/?Id=282113&quot; target=_blank&gt;آنفولانزای خوکی&lt;/A&gt;، جذب گاز اشک آور و گاز فلفل، و استفاده در تجمعات سیاسی مسالمت آمیز.&lt;BR&gt;تحت لیسانس انیستیتو آنجلینا جولی اند باباش ِ انگلستان&lt;BR&gt;استریل شده زیر تابش پرتوهای آلفا، بتا، اومگا، زتا و اینا&lt;BR&gt;تست شده در جنگ ویتنام، مناطق بمباران شده ناکازاکی، آزمایشگاه های آلمان نازی، جنگ رستم و اسفندیار ،و جنگ سرد&lt;BR&gt;لایهء سیاسی در رنگ های سبز و سفید و تعداد محدودی به رنگ آبی موجود است.&lt;BR&gt;فروش به صورت کلی و جزئی&lt;BR&gt;تذکر: مسئولیت هرگونه استفادهء غیر مسالمت آمیز به عهدهء کاربر می باشد (&quot;به عهدهء خودشونه!&quot;).&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;Website: iraneghlimmask-co.blogfa.com&lt;BR&gt;Email: &lt;A href=&quot;mailto:iraneghlimmask@yahoo.com&quot;&gt;iraneghlimmask@yahoo.com&lt;/A&gt; &lt;BR&gt;آدرس کارخانه: بغروداغ سفلی - پنجاه متر بالاتر از نرسیده به خواربار فروشی ِ کنار ِ روبرویِ پمپ بنزین&lt;BR&gt;قیمت برای مصرف کننده:                 ریال&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.sharemation.com/mmandn/BG/mskkhk3.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 Jul 2009 22:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mmandn&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>mmandn</dc:creator>
<guid>http://mmandn.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رنگ رخسار...</title>
<link>http://mmandn.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;اگر این روزها سری به گوشه و کنار اینترنت زده باشید- احتمالاً در محتوای فارسی زبان وب- در میان وبلاگ ها، خبر خوان ها، و شبکه های اجتماعی مثل یاهو 360، توییتر و فیس بوک، با نوشته هایی از قسم &quot;وصیت نامه&quot; مواجه شده اید. بله، وصیت نامه!&lt;BR&gt;و نکتهء مشترک بین این دست نوشته ها- حالا از نوع طومار گونه یا تلگرافی، محکم و آرمانگرایانه یا سست و جوگیرانه، با لحن جدی یا مسخره، تراژیک یا کمدی- این است که در هر مورد به نوعی و تا حدودی، کارد به حوالی مرز استخوان رسیده است!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;می توانید یک نمونه را &lt;A href=&quot;http://balatarin.com/permlink/2009/6/19/1625688&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt; یا &lt;A href=&quot;http://aftabparast.wordpress.com/2009/06/19/%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D9%87%D8%8C-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%85/&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt;، و نمونه دوم را &lt;A href=&quot;http://balatarin.com/permlink/2009/7/9/1652021&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt; ببینید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 09 Jul 2009 22:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mmandn&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>mmandn</dc:creator>
<guid>http://mmandn.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
