یه ساعتی به سفیده مونده. هوا از اول شب سردتر شده. یه کم هم مه آلود. آسمون تاریکتر از اونه که بشه ابری رو توش تشخیص داد. ولی ابریه، چون ستاره ای دیده نمی شه. همه خوابن. از جمله پلیسی که وقتی همه خوابن بیداره! و حتی سگای ولگرد. چراغ زرد سر سه راه داره به ماشینایی که نیستن چشمک می زنه. معلومه که اونم خوابه.سیگنال خاصی نیست که حواس پنج گانه م رو تحریک کنه. فقط صدای آب فاضلابه که از سوراخ دریچه های کانال بالا می زنه و می چسبه به صدای سنگ سمجی که به زیر کفشم چسبیده. رگولاتور های گاز خونه ها نوبتی نفس می کشن. منم مه می ریزم تو ششهام، غلیظترش رو پس می دم. شاخه های درختا خیلی نرم تو هوا تکون نمی خورن! ؛ باد هم خوابه ... منم و یه خیابون خالی تر از خلوت. تنها جنبنده ای که می بینم سایمه که پشت سرم قدم می زنه، از زیر پام رد می شه، ازم جلو می زنه، کش میاد، کم کم محو می شه، و دوباره پشت سرم ظاهر می شه. چشمام بی تفاوت به این شلوغیا خمیازه می کشن! زیپ کاپشنم رو می کشم پایین ...
همه چیز مثل همیشه س. مثل هیچی. ... ولی ... سنگه خفه خون گرفت. سایه م وایساد. یه صداس که داره ریتم شب رو می شکنه. یه چیز غریبی توشه که شیش دنگ تمام حواسم رو بیدار کرده. برای اینکه فرار نکنه تو قوطی دیجیتالی که تو دستمه حبسش می کنم. اینجوری بیشتر عمر می کنه.
Sound.mp3
(zipped file / size: 156 KB)