تقصیر خودش بود. همان پسرکی که می خواست از عرض اتوبان رد بشود...
با شیطنت دوید، پرید و ایستاد روی لبهء جدول بین دو لاین اتوبان. داشت تلو تلو می خورد. فاصله اش با من آنقدر کم بود که لبخند روی صورتش را به وضوح می دیدم. به جلو خم شد. بعد سعی کرد خودش را بکشد عقب. نتوانست. دست هایش را برد عقب، باز هم نتوانست. تعادلش را از دست داد و مجبور شد بپرد توی مسیر من... من هم که نه می شد ترمز بگیرم، نه سمت راستم باز بود که بشود جا خالی بدهم، با 110 تا سرعت رفتم توی شکمش... شیشه ماشین چند تا ترک برداشته بود و تمامش قرمز شده بود. برف پاک کن را روشن کردم...
از محل حادثه که رد شدم؛ سرم را چند بار به چپ و راست تکان دادم تا این خیال ِ چندش آور هم از فکرم رد شود.
از آینهء چپ نگاهش کردم. هنوز روی لبه ء جدول تلو تلو می خورد و منتظر عبور از عرض اتوبان بود...
از محیط آنجا زیاد خوشم نمی آمد. شبیه یک اتوبان بود که انتهایش دیده نمی شد. از این طرف تا آن طرفش یک پل گذاشته بودند. پله هایش برقی بود. خیلی هم شلوغ شده بود .همه به یک جهت می رفتند. کسی با پای خودش نمی رفت. انگار هیچ کس حق تصمیم گیری نداشت. مدت زیادی روی پله ها بودیم. خیلی بالا رفت.. تا اینکه به انتهایش رسیدیم. هم مسیر ِ بقیه شدم. یادم است که مردم از کنارم رد می شدند. همه به جلو می رفتند، مسیرش یک طرفه بود.
همینطور که قدم می زدم ، توجه ام به نرده ها جلب شد. مسیرش نرده نداشت.. فکر نرده ها توی ذهنم بود که دیدم ایستاده ام و دیگر نمی توانم راه بروم. تمام بدنم سست شده بود. مثل وقتی که عضلات دست آدم خواب می رود و حتی نمی شود انگشتها را تکان داد... بعد دیدم که دارم به جلو خم می شوم... با سینه و شکم افتادم روی یک پسر بچه. یعنی او خودش را به من رساند. با شانه اش نگه ام داشته بود. کاملاً فلج شده بودم ولی چشمهایم هنوز می چرخید... کوله پشتی اش جلو صورتم بود، می توانستم طرح های روی کوله اش را ببینم. گفتم این بچه با این سن کمش عجب دل و جرئتی دارد. شاید هم فیلم زیاد دیده! ... ولی در همین لحظه خودش را کشید کنار. انگار توانسته بود فکرم را بخواند و از جملهء آخرم خوشش نیامده بود! ... و من مثل یک درخت بی ریشه مستقیم سقوط کردم و بین زمین و هوا معلق شدم ...
این دفعه منظرهء پایین را نمی دیدم. بر عکس آن باری که با ماشین از جاده پرت شدم ...
بیدار شدم ؛ نفس نفس هم نمی زدم ... می دانم قضیه چه بوده . روز قبلش زیاد توی این پاساژ ها گشته بودم. پسر بچه هم فکر کنم همین پسر همسایه بود که روز قبل دیدم..
ساعت دور و بر شش بود، و من دور و بر چهار راه ؛ مثل همیشه
دکه سر جایش بود مثل همیشه، با یخچال کوچک ویترین دارش و سماور نفتی
ولی سماور مثل همیشه آبی نمی سوخت. ولی روزنامه فروش پشت پنجره ی دکه نبود. ولی من بالای سر روزنامه ها..
اشکهای بی صدایی که روی صورت مردانه ی روزنامه فروش سر می خورد، تمام ماجرا را شرح می داد.
روزنامه ها بی صدا سوخته بودند ... و از دکه فقط چارچوب فلزی اش باقی مانده بود.
"صبح است انگار" ؛ این را نوری که از پنجره به داخل می تابد گفت. نا خود آگاهم آزرده شده. صدایی خوابم را به هم زده. سرم را از بالش جدا می کنم. یک ربع مانده به هشت... اهل خانه همه بیدارند...
صدا، صدای ِ جاروبرقی بود! ناخود آگاهم هنوز گیج است. تفاوت کوچکی حس کرده. "یک ساعت و خرده ای دیگر سال تحویل است " ؛ این آخری را خود آگاهم گفت.
باز هم بسکتبالیست می شوم؛
با یک سطل زباله ، و یک کاغذ مچاله.
آدمیزاد برای عاشق شدن ساخته شده ، نه معشوق بودن.
--- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
* یلدا مبارک.
صُب به خیر ...
مرغ عشقم پای چپش را روی چوبک قفسش محکم می کند و پای راستش را کش و قوس می دهد ، و برعکس.
بعدش هم پرهایش را پوش می دهد.
خوب ؛ خستگیت در رفت .
قفسش را وارسی می کنم ...
دیگه چی مونده ؟ ... ظرف ارزن ، ظرف آب ، بعدِشم تاب خوردن روی حلقه.
بهت افتخار می کنم ...
ما با این جثه مون همین کارایی رو می کنیم که تو می کنی.
حالا شاید تاب خوردنش یه کمی پیچیده تر باشه.
وقتی پتو رو از روش کشیدن، یه صورت سفید دیدن که یه لبخند کمرنگ روش یخ زده بود.
همیشه با اسکناس خوشحالتر می شد. ولی اون شب، صدای سکه ها تو کاسه مسی باعث شده بود که چند ساعتی دیرتر به خواب بره.

چراغ قرمز شده.
حواسم به ماشین های بغلی ست.
هوا خوب است، ولی دارند شیشه هایشان را می دهند بالا.
یکی پله پله، یکی نرم و یکنواخت. به هر صورت دارند بالا می دهند.
... چی می شد،.. اگه می شد.. که به من مبتلا بشی ...
تق تق ...
نگاهم به چپ بر می گردد.
دستی از پنجره می آید تو. صدای ضعیفی همراهش داخل می شود.
قاطی ِ صدای آهنگ شده. نامفهوم است. ولی حدس زدنش سخت نیست؛
" یه آدامس می خری؟ "
در کلاس نشسته ایم.
استاد یکّه تاز می تازد
و ما با چشمهای پف آلودِ نیمه باز، از پشت غبارِ سمِ اسبش به تخته سیاه زل زده ایم.
پنجره های کلاس باز است.
قورباغه در چند قدمی کلاس ابوعطا می خواند.
نه کنترلِ مدرن حالیش می شود، نه خمیازه های واگیر دارِ اولِ صبح.