تبليغاتX
من، خودم و نیما M.e M.yself AND N.ima
 

آن وقت ها سالم تر از الانش بود. سالم ِ سالم هم که نه. یک چشم نداشت. یعنی یکی از چشمهایش نمی دید... آره، یک چشمش سو نداشت، به جایش همت داشت. گدایی نمی کرد، کار می کرد، نان در می آورد برای زن و بچه هاش. اگر این روزگار امانش می داد ...

شکارچی بود. شکار می کرد، می فروخت. کبک، مرغابی ، غاز ، گاهی خرگوش، ... ماهی هم می گرفت. با تله، تفنگ، تور، قلاب ...
یک روز یادم است درنا گرفته بود. گذاشته بودش توی یک جعبه ی مقوایی. ما که نمی دیدیم. خودش با همان لهجهء محلی ش تعریف می کرد که خیلی قشنگ است. می گفت: پاها و نوک کشیده دارد، پرهای سفید و آبی با یک تاج سیاه . دلش نمی آمد بفروشدش. همانطور با جعبه برده بود خانه.
بقیه اش را از حرف های زنش ملتفت شدم ؛
قبلاً درنا ندیده بود ؛ یعنی از نزدیک ندیده بود. جعبه را گذاشته بود توی حیاط. درنا حیوان آرامی است. تکان که نمی خورد. صدایش هم در نمی آمد. به خاطر همین ها نگران شده بود که شاید پرنده مرده، یا ناخوش است. در جعبه را باز نمی کرد. می ترسید فرار کند.... چه می شد کرد ؟ ...
جعبه یک سوراخ داشت، اندازهء یک پنج تومانی. کنجکاوی ِ آدمیزاد است دیگر ؛ ... نه فقط مالِ آدمیزاد نیست، .. درناها هم کنجکاو می شوند. پرنده توی تاریکیِ جعبه، کنجکاو شده بود روی دایرهء سبزی که جلوی سوراخ تکان می خورد. حیوان نمی خواست بد جنسی کند. کنجکاو شده بود. اقتضای ذاتش است ؛ شاید فقط می خواست لمسش کند ...

[با الهام از واقعیت]

Balatarin لینک   :   داستان کوتاه  :   سه شنبه 8 آبان1386 6:33 PM


همیشه یه بسته آدامس ترک سیگار تو جیبش بود.خوش طعم بود.حالا به هر دوتا معتاد شده بود.سیگارشُ روی نرده خاموش کرد و یه آدامس انداخت تو دهنش.نرده ها بلند نبودن،بدون اینکه آرنجاش خم بشن دستاشُ گذاشته بود روشون.هنوز گرمای روز توشون باقی بود.چند دقیقه می شد که چشماش روی خورشید قفل شده بود تا اینکه آخرین ذره ش هم سر خورد پشت کوه. بی خیال بود. آزادِ آزاد. خودش هم فکر نمی کرد بتونه اینجوری باشه. به هیچی فکر نمی کرد، انگار مغزی تو کله ش نبود که بخواد فکر کنه. با پوچی حال می کرد، ولی این پوچی نبود، این هیچی بود. به اطرافش نگاه کرد، دنبالِ یه سوژه ؛ فقط سیمانِ خاکستری. یه نگاه به زیر پاش انداخت،دنبال یه سوسک یا مورچه که سرگرمش کنه. بازم سیمان خاکستری. بیچاره ها حتماً زورشون نرسیده تا اینجا بیان بالا. نگاهش چند درجه رفت جلوتر. هِه، اینم مورچه، از نوع دوپا. خاکستر سیگارشُ فوت کرد و نشست رو نرده. از بین دو تا پاش آدمایی رو نگاه می کرد که مثل مور و ملخ تو هم وول می خوردن. از اون بالا اندازشون براش از یه مورچه هم کمتر بود، مثل قیمتشون. بدوئین برسین خونه هاتون.باید خوب بخوابین که فردا بازم بتونین بدوئین. گذشت زمان براش مهم نبود. در اصل زمانُ حس نمی کرد.می تونست راحت ضرباهنگشُ تند کنه.حالا می تونست خیلی راحت یه فیلم مستند فَست موشن بسازه. مردمُ نگاه می کرد که مثل علف موج بر می داشتن.پشت چراغ قرمز متراکم می شدن.جلوی مغازه ها سرعتشون کم می شد.یه خیابونُ چند بار طی می کردن... لا اقل از اون بالا همشون مثل هم بودن.عین هم. یکرنگ... رد نور ماشینا رو تعقیب می کرد.خطوط کج و معوج سفید و قرمز که با ترمز ماشینا پر رنگتر می شدن. فقط نگاه می کرد.از کل بدنش فقط مردمکاش تکون می خوردن.حتی پلک هم نمی زد... نشمرد چند سری افقی و عمودی از ماشینا از چهار راه زیر پاش رد شدن،ولی احساس کرد فیلمش خیلی طولانی شده،چون از شیرینی آدامسش چیزی نمونده بود. زیر لباش بود. عادت داشت با دندونای جلو بجوه. دوباره فکر بی کارش به کار افتاد؛ سرگرمی بعدی. ارتفاع می شه نصفِ جی  تی دو . یه تیکه از آدامسشُ با دندونای جلوییش برید و تف کرد پایین، یک.. دو.. سه..  قبل از اینکه برسه زمین مسیرشُ گم کرد. حواسشُ جمع کرد و تیکه ی دومُ تف کرد، یک.. دو.. سه.. چاهار.. اونقدر کوچیک می شد که دیگه نمی شد از منظره ی زیرش تفکیکش کرد. بازم گمش کرد... همیشه به قدرت چشماش می بالید. حالا یه آدامس فسقلی داشت مسخره ش می کرد... نمی خواست کم بیاره... سریع تصمیم گرفت. باشه، چاره ای نیست. باقی مونده ی آدامسُ تو دهنش گرد کرد ... ... حالا فقط چند متر باهاش فاصله داشت. کاملاً تو دیدش بود. همون احساسیُ تجربه می کرد که گوله ی صورتی جلوییش. یک.. دو.. سه.. چاهار.. پنج.. شیش.. هفت. شمارش تموم شد. صدای چسبیدن آدامس به کفِ زمین تو صدایِ ترک خوردنِ موزاییکای پیاده رو لِه شد.

هفت ثانیه. با حساب اصطکاک هوا می شد حدود دیویست متر. مسلماً این از جذابترین محاسبات عمرش بود، ولی صورتای وحشت زده ی توی پیاده رو نمی تونستن اینُ درک کنن. از این گذشته، حتماً ارتفاع اون ساختمون با دقت چند سانتی متر تو نقشه ش ثبت شده بود. هِه.. پس بی خیال... بذار بخنده...   انگار اون یکی کم ضرر تره. آخرین تیکه ی آدامس که حسابی گرد شده بودُ از دهنش در اورد و چسبوند به نرده، بعد سیگار دومُ گذاشت لای لباش.

(مینیمال)

Balatarin لینک   :   داستان کوتاه  :   سه شنبه 14 فروردین1386 0:2 AM