و اینک منظومهء لیلی و مجنون و خسرو و شیرین جزو دسته بندی "تراوشات ذهن یک روانی" محسوب می شوند، و عاشق یک روانی رو به موت.
جا داره یک نگاه مادی علمی کثیف شیمیایی به این مقوله داشته باشیم در اینجا.
--- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
* وسط چهارراه بود!
ساعت هفت و بیست و سه دقیقهء صبح پنجشنبه، بیست و پنجم تیر هشتاد و هشت.
بعد از سه فقره خودکشی کامل و یه مرگ ناقص در این راستا ، هنوز خبری نیست. عمراً اگه ناامید بشم.
تغییر شکل به این صورت باید جواب بده 睡眠是好的.
یکم سخته. خود چینیها برای اینکه به این شکل در بیان سالها ذن کار میکنن. خب من که چینی نیستم، پس به ارّه متوصل میشم!
زندگی یعنی لذت خیس شدن زیر قطره های درشت یک رگبار بهاری. جوری که اون تنها قسمت بدن که ممکنه خشک باقی بمونه هم دیگه خشک باقی نمونه!
ولی این لذت آنچنان خالص نیست. این وسط به یکی داره بد میگذره...
برای اینکه سیگارت خاموش نشه باید دستت رو روش چتر کنی؛
مگه سیگار دل نداره؟!
--- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
* و نکتهء درآور قضیه اینه که تمام اینها زاییدهء تخیل نویسنده س. همون کسی که بعد از شنیدن و دیدن رعد و برق های پی در پی یک نیمه شب بهاری از پنجرهء اتاقش، به ویار بارون مبتلا میشه و چند ساعت بعد، پس از طی چندین کیلومتر میفهمه که اون رعد و برقها فقط ناشی از ...خلیسم آسمون بوده.
** جا داره یادی بکنم از عمهء رئیس سازمان هواشناسی. کلی سفارشش کرده بودم!
*** بنابر قراردادهای زمینی الان سحرگاه هفتم تیر ماه به حساب میاد. ولی سیگنالهای دریافتی از سنسورهای بویایی من تداوم بهار رو نشون میدن.

خاکستر می شدند
آن شبانگاه
تا ته
نخ به نخ
در حرارت افکارم.
صبح بود..
شنیدم که زمان جاریست ،
و این گنجشک ها چه سرخوش می نوشیدند..
|
نور نارنجی رنگ نور افکن یه پارک ساکت و خلوت که نصفه های شب میون شاخه های بی برگ یه درخت چنار قدم می زنه و از لا به لای دود یه سیگار خوش عطر – ولی نم زده که بعد از دو هفته با پیدا شدنش تو گوشه ی جیب بغل یه کاپشن باعث حیرت شده – سرک می کشه و پهن می شه روی نیمکتی که من روش خوابیدم ؛ * * * بعد که به راه می افتی؛ در انتهای خیابون یه سایه می بینی که چهار تا پا داره! می گی این حتمن از اون ترسو هاشه... شایدم هار باشه و هوس کنه یه گاز از پاهات بگیره! ... خودتو آماده می کنی که بی خیال از کنارش رد بشی... نزدیکتر که می شی، می فهمی که اشتباه دیدی ، این فقط سه تا پا داره! یه فرغون که داره تک و تنها با سکوت شب حال می کنه.
|
ساعت 4 صبح است .
چرخه ی زندگی خوابیده. خوابیده که نفس تازه کند. که جان بگیرد.
که دوباره بچرخد ؛ بچرخد هرز.
خوابیده. خوابِ خواب است. حواسش نیست .
زمانیست برای دوری از هیاهوی زندگی، بیرون پریدن از چرخه ؛
دوری از کار، از درس، از پول، از فکر، از ناهار، شام، سوسک، ژل مو، بستنی شاهتوت، کرایه تاکسی، مانتوی کوتاه، عرق گیر پرو اکتیو nivea، آدامس، طاق توالت، باد معده، کتاب، جزوه، سیاست خارجه، موی سیخ سیخ، قبض تلفن، ماست 1.5% چربی، جوراب سفید، زیر پوش تمیز، رینگ اسپرت، sms، دماغ سر بالا، کمر باریک، سیگار کاپتان بلک، VH1، ساسان کمالی، هات داگ با پنیر، بنزین، کارت اینترنت ...
دوری از من، از تو، از شما، از عشق!
زمانی برای رستگاری
دوست داری شیش دنگ شهر رو بین خودت و گنجیشکا تقسیم کنی ؟!
راس ساعت 4 بامداد از خونه بزن بیرون.
--- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
*اخطار: از زیر درختا رد نشو !
یه ساعتی به سفیده مونده. هوا از اول شب سردتر شده. یه کم هم مه آلود. آسمون تاریکتر از اونه که بشه ابری رو توش تشخیص داد. ولی ابریه، چون ستاره ای دیده نمی شه. همه خوابن. از جمله پلیسی که وقتی همه خوابن بیداره! و حتی سگای ولگرد. چراغ زرد سر سه راه داره به ماشینایی که نیستن چشمک می زنه. معلومه که اونم خوابه.سیگنال خاصی نیست که حواس پنج گانه م رو تحریک کنه. فقط صدای آب فاضلابه که از سوراخ دریچه های کانال بالا می زنه و می چسبه به صدای سنگ سمجی که به زیر کفشم چسبیده. رگولاتور های گاز خونه ها نوبتی نفس می کشن. منم مه می ریزم تو ششهام، غلیظترش رو پس می دم. شاخه های درختا خیلی نرم تو هوا تکون نمی خورن! ؛ باد هم خوابه ... منم و یه خیابون خالی تر از خلوت. تنها جنبنده ای که می بینم سایمه که پشت سرم قدم می زنه، از زیر پام رد می شه، ازم جلو می زنه، کش میاد، کم کم محو می شه، و دوباره پشت سرم ظاهر می شه. چشمام بی تفاوت به این شلوغیا خمیازه می کشن! زیپ کاپشنم رو می کشم پایین ...
همه چیز مثل همیشه س. مثل هیچی. ... ولی ... سنگه خفه خون گرفت. سایه م وایساد. یه صداس که داره ریتم شب رو می شکنه. یه چیز غریبی توشه که شیش دنگ تمام حواسم رو بیدار کرده. برای اینکه فرار نکنه تو قوطی دیجیتالی که تو دستمه حبسش می کنم. اینجوری بیشتر عمر می کنه.
Sound.mp3
(zipped file / size: 156 KB)
کورمال کورمال دستم رو به طرف میز دراز می کنم … چشمام رو تنگ می کنم تا صفحهء نورانی موبایل رو ببینم …
03:17
29/01/07
خواب و بیدار زیر پنجرهء اتاق روی تختم دراز کشیدم. از حرکت نوری که روی دیوار افتاده می فهمم که تیر برق آهنی توی کوچه داره تاب می خوره.
باد بعد از ناکامی از جا به جا کردن قرص نصفه نیمهء ماه و کندن قاب پنجره، داره تقلّا می کنه که زوزه های افت و خیز دارش رو با افکار من تاخت بزنه. ولی با تمام زوری که می زنه فقط می تونه از درز پنجره پردهء اتاق رو بلرزونه. خندم می گیره، نیم خیز می شم و پنجره رو تا آخر باز می کنم.
حالا بجز پرده، عکسا و کاغذای روی دیوار، در کمد و افکارم ، موهام هم دارن کنده می شن.
من خوب میدونم!

یک شبیه سازی از لحظاتی از نیمه های شب چهارم.
در این شرایط، یک خواب ناز شیرین تر از جان بوده و در ازای فقط چند دقیقهء آن :
مجنون بی خیال لیلی خواهد شد.
سگ صاحبش را نخواهد شناخت.
گالیله گردش زمین را انکار خواهد کرد.
مورچه خوار مورچه را از برنامهء غذایی اش حذف خواهد کرد.
فردوسی خواهد گفت: I love khaab
…
و من ... ... چی؟! ... ... حذف اضطراری؟
نه بابا. چه کاریه؟! خب شیش ماه بعد، بی خوابیه که سر جاشه!