تبليغاتX
من، خودم و نیما M.e M.yself AND N.ima
 

نگاه ملتمسش را با "هر کسی مسئول زندگی خودش است" جواب دادم،
و شیر آب را باز کردم...

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   شنبه 7 آذر1388 3:50 PM


»

طرف وقتی میخواد راه بیفته چراغ ترمزش روشن میشه.
این نشون میده که هنوز به ماشین اوتومات دو پداله ش عادت نکرده.

--- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
* یک پنجه در قطب راست و دیگری در چپ
** وارد هزارهء سوم می شویم!

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   یکشنبه 26 مهر1388 2:52 AM


و بر می آیند آفتابهایی، و سر می رسند روزهایی، و می گذرند ساعاتی، و می شکنند سکوت را عقربه هایی، و سپری می شوند لحظاتی، و بالا می آیند نفسهایی، که در پسشان هیچ نتوان جاری ساخت بر زبان جز،
Life goes on

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   دوشنبه 16 شهریور1388 8:48 PM


می دانی سیاوش جان، روزی که من این دفترچه را می ساختم، مسلماً زیاد راغب نبودم که تبدیلش کنم به طوماری از وداع نامه ها یا چیزی مثل ایستگاه آخر.  ولی چه کنم که تو و امثال تو عجیب ترمز بریده اید. تو فک کنم سومی باشی اگر کسی را از قلم ننداخته باشم. ولی چرا با این عجله؟ واقعاً چرا؟ مثلاً همین رامین... نگذاشت پشت لبهاش سبز بشود. یا خود تو. مگر چند سالت بود. ولی عجب غافل گیرم کردی.... امروز صبح که بیدار شدم و با چشمهای پف کرده رفتم پای پنجره، اعلامیه ات را چسبانده بودن روی دیوار. یکم فاصله اش زیاد بود. رفتم دوربین دوچشمی ام را آوردم که بهتر ببینم. فکر کن... به کجای تخیلت می رسید که اعلامیه ات را بکوبند روی دیوار و من با دوربین دوچشمی هاج و واج نگاهش کنم؟! خودم هم فکر نمی کردم هیچ وقت روزگار اینقدر تخماتیک مضحک بشود. دقیقاً نمی دانم خودت هم دیده ای و خبر داری یا نه؛ توی اعلامیه ات دستت را گرفتی بالا و داری به راه پلهء سرسبزی که میرود و می رسد به در بهشت اشاره میکنی. فکر نمی کنم عمراً روزی که این عکس را گرفته بودی به همچین چیزی فکر کرده باشی... روزگار طنازی شده.
می دانی؛ رامین مثل تو نرفت. خیلی کشش داد. دودل بود انگار، چند ماه طول کشیده بود. گذاشت حسابی لاغر و نحیف شد، موهایش ریخت، آخرش گذاشت و رفت. ولی وقتی خبر نیما را شنیدم، یا وقتی اعلامیهء تو را با دوربین دوچشمی دیدم، وقتی اینقدر عادی خبر شدم، وقتی موضوع را هضم شده تحویل گرفتم... می دانی امروز مردن برایم خیلی آسانتر شد. یک جاهایی گوشه و کنارش چنتا گره داشت که باز شد... دیگر سخت نیست. در مورد ترسناک بودنش چیزی نمی گویم. الان مدتهاست که هیچ ترسی در مراحل مرگ نمی بینم. فقط فکر می کردم سخت باشد. مثلاً آداب و رسوم خاصی داشته باشد، یا جزوه ای چیزی باید برایش بخوانم، یا تمرینش کنم تا از بر بشوم. - یا مثلاً مثل وقتی که بچه بودیم و به هوس خودکشی می افتادیم تا از کسی انتقام بگیریم - به فکر این باشم که بعد از مرگم چند نفر برایم اشک می ریزند، یا چه کسانی دلشان برایم تنگ می شود، یا فلان کسک وقتی پارچهء سیاه بالای در خانه مان ببیند چند دقیقه پایش می ایستد؟... نه، اینجور که تو بیخیال و بی دغدغه گذاشتی و رفتی، انگار هیچ فعل دشواری در مردن نیست. نه لازم است حساب اشکهای ملت را بکشی، نه باید حل المسائل امور اموات را زیر و رو کنی.
این زندگی می تواند آنقدر کوتاه و ابلهانه و مضحک باشد که تو دستت را به طرف جادهء بهشت بگیری و من با چشمهای پف کردهء بعد از خواب صبح از پشت دوربین تماشایت کنم. سر و تهش را که هم بیاوری به هیچ نمی ارزد. و در کل سخت گرفتنش اصلا منطقی به نظر نمی رسد.
مردن باید همانقدر عجیب و غریب باشد که زنده بودن. همین چیزی که جاریست. همین حس عجیب و غریب.
پس اگر مردن اینقدر مانوس باشد، و اگر زندگی مجموع زنده شدن و زنده بودن و مردن باشد، پس واقعاً نباید بار سنگینی به دوش ما گذاشته باشند. زندگی کار ساده ایست، حداقل به همان اندازه که رسم خوشایندیست؛
باید شاد بود، نیک زیست،... و مرد.
فعلاً.

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   جمعه 2 مرداد1388 2:57 AM


روزگار غریبی ست نازنین...
انصافاً دهن این روزگار را باید.
...


به کجا چنین خندان، قسر می روی، نازنینم؟ دهن تو را هم باید!
...


--- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
* هوی... بگیرینش غریبه َ رو، داره در میره!
   ...

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   جمعه 26 تیر1388 2:4 AM



و آنروز، وقتی که ابرها بی رمق می رفتند تا همبازی پرتو های غروب باشند،
پیپ وینست بین لبهایش جا خوش می کرد  و رنگها برای جان گرفتن روی بوم آماده می شدند.

وینسنت هر آنچه پیش رو داشت را از نظر گذراند، و سپس دستش را دور گوش نیمه بریده اش کاسه کرد:
کلاغها می خواندند با صدایی کلاغگونه! خوشحال از ضیافت شام... و جیرجیرکها که همچنان همان  جیرجیرکهای دوست داشتنی بودند.
ولی آنروز نسیمی که تا دوردستها روی گندمزار دویده بود، چیز دیگری در گوش وینسنت زمزمه کرد؛
"جادهء غم پایانی ندارد..."

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   دوشنبه 22 تیر1388 2:47 AM


اگر این روزها سری به گوشه و کنار اینترنت زده باشید- احتمالاً در محتوای فارسی زبان وب- در میان وبلاگ ها، خبر خوان ها، و شبکه های اجتماعی مثل یاهو 360، توییتر و فیس بوک، با نوشته هایی از قسم "وصیت نامه" مواجه شده اید. بله، وصیت نامه!
و نکتهء مشترک بین این دست نوشته ها- حالا از نوع طومار گونه یا تلگرافی، محکم و آرمانگرایانه یا سست و جوگیرانه، با لحن جدی یا مسخره، تراژیک یا کمدی- این است که در هر مورد به نوعی و تا حدودی، کارد به حوالی مرز استخوان رسیده است!

می توانید یک نمونه را اینجا یا اینجا، و نمونه دوم را اینجا ببینید.

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   جمعه 19 تیر1388 2:24 AM


کره شمالی بزرگترین زندان دنیا:
کره شمالی منزویترین کشور دنیا، و در واقع بزرگترین زندان دنیاست. ساکنان این کشور حق خروج از آن را ندارند. تنها بعضی از دانشمندان و سیاست مداران ممکنه به سختی و با ارائهء دلایل کاملاً موجه اجازهء خروج موقتی داشته باشن. مرز شمالی مشترک با چین تنها روزنهء فرار برای مردم کره بوده. این روزنه از سال 2007 با نصب یک حصار 1400 کیلومتری تنگتر از قبل شده.

"برخي از شهروندان كره شمالي براي مدتي كوتاه حق خروج از كشور را دارند. اين افراد كه اكثراً دانشمندان و استادان دانشگاه هستند تنها به صورت دونفري مي توانند از كشور خارج شوند و اگر يكي از آنها به هر دليلي مايل به سفر نباشد، ديگري هم به ناچار بايد از اين سفر چشم پوشي كند."
منبع

در کره شمالی هیچ راه عملی ای برای اطلاع رسانی در دسترس نیست. رسانه های دولتی این کشور تنها مجرای خبری و تنها منبع اطلاع از اخبار داخل و خارج هستن. در حالی که کرهء جنوبی سریعترین خطوط اینترنت دنیا رو داره ، ساکنین کره شمالی به کل امکان استفاده از اینترنت رو ندارن. این کشور کاملاً در انزوای خبری قرار داره. حتی توریستهایی که اجازهء ورود به کره رو پیدا میکنند نمیتونن اطلاعاتی بیشتر از اونچه قبلاً وجود داشته به دست بیارن.

"در کره شمالي تنها يک شبکه تلويزيوني دولتي و دو شبکه راديويي دولتي حق فعاليت دارند و چهار روزنامه و نشريه مختلف هم فقط توسط دولت به چاپ مي رسد و هرگونه راه ديگر دسترسي به اطلاعات اعم از اينترنت، شبکه هاي ماهواره يي، ورود نشريات خارجي و... ممنوع است."
"ماموران سازمان اطلاعات و امنيت در همه جا حضور دارند و به همه چيز گوش مي دهند و اين مساله در مورد اتاق هتل و مكان هاي عمومي كاملاً صادق است. كاركنان و همكاران سازمان هاي بين المللي در كره شمالي عقيده دارند كه يك سوم جمعيت اين كشور به طور رسمي خبرچيني مي كنند."
منبع

"کيم جونگ ايل، رهبر کره شمالي همواره در فهرست برترين ديکتاتورهاي جهان قرار داشته است. اين رهبر 66 ساله که از سال 1994 ميلادي قدرت را در دست دارد در فهرست اعلام شده سال 2008 توانست عنوان نخست را در ميان ديکتاتورهاي جهان از آن خود سازد.  کيم جونگ ايل منزوي ترين و سرکوب کننده ترين رژيم جهان را هدايت مي کند. شهروندان کره شمالي به برنامه هاي ديگر کشورها دسترسي ندارند و ناچار هستند سيستم هاي خشن کيم و در واقع مجموعه اي از شکنجه ها را تحمل کنند. در اين کشور سه نسل از يک خانواده مي توانند به خاطر اشتباه يکي از آنها مورد آزار و اذيت قرار گيرند."
منبع

اینجا،اینجا، واینجا رو مطالعه کنید.
با این اوصاف خیلی منطقی به نظر میاد که مقام آخر دموکراسی در دنیا نصیب کره شمالی بشه.

اینهایی که خوندید نتیجهء گشت و گذارهای اینترنتی بود بعد از دیدن یک کلیپ؛
حدود دو سال پیش کلیپی دیده بودم به نام I want more . این ویدیو جشن های باشکوهی رو در کره شمالی نشون میده. این جشن ها با شرکت ده ها هزار رقاص و ژیمناست هر سال به بهانهء تولد کیم ایل سونگ برگزار میشه و به بازیهای توده (mass games) معروفه.

کلیپ رو ببینین؛
آدمها در حکم سلولهای یک پیکرهء واحد. پیکری با یک مغز.
همه باید یک شکل باشن. همه باید به شکلی باشن که بهشون گفته شده. همه باید به شکلی باشن که اون میخواد!
من زیر شکوه و عظمت این رقصها یک فاجعهء انسانی میبینم. چیزی که منو یاد فیلمهای توازن، ماتریکس و فارنهایت 451 میندازه.

امروز I want more  رو بهتر درک کردم.
زیر سکوت صورت های خندان این رقاص ها میشه  یه درد مشترک رو دید:
من میخوام خودم باشم... من بیشتر میخوام... من آزادی میخوام...


تمام اینها رو در یک مقایسه خلاصه میکنم.

به قول کیوسک ؛
"آدمها کلاً دو دسته ن. یا مثل من هستن یا مثل من نیستن."

و با همین نوع تقسیم بندی در مورد کره شمالی داریم:
آدما کلاً  دو دسته ن. یا مثل من هستن، یا اصلاً نیستن!

حالا
کلیپ رو دوباره ببینین،
و بعدش، در همون لیست به دنبال رتبهء ایران بگردین.
برای ایرانم نگرانم. برای خودم هم نگرانم. آی وانت مور... 

--- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
بعد نوشت: یه حسی بهم میگه ملت اونقدر جفت شدن که دیگه کامنت هم نمیذارن. حتی اون اسپماش!

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   دوشنبه 15 تیر1388 9:11 PM


و اینک شمایان؛ ای سست ایمانان، ای بی خردان، ای ساده لوحان، ای گمراهان، و ای حزب بادیان
ایمان بیاورید به آنچه که سزاوار اندیشه های چون شمایان است
و دیگر بار بزیید این چهار سال را، آنچنان که سزاوار اندیشه چون شمایان است.

--- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
* فقط جون مادرتون ما رو تو زندگیتون شریک نکنین! از هر راهکار کاربردی در این زمینه استقبال میشه.

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   یکشنبه 14 تیر1388 2:37 AM


بچه تر که بودم یه آرایشگاهی میرفتم که کولر نداشت. یادمه تابستونا وقتی کرکای پشت گردنمو با تیغ میزد، و عرق گردنم مینشست رو خراشای تیغ، بدجور میسوخت.
دلم واسه اون سوزش تنگ شده!

--- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
* انگار تمایلات مازوخیستی من ریشه های کهنسالی داره.
** (دوبیتی نامربوطه)
ای روزگار بیا پاره کن مارا
این بشر پاره اش خوش آواز تر است!

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   جمعه 12 تیر1388 3:20 PM


1- کانتر ها را بشناسید.
گول ظاهر ساده وبلاگها را نخورید. بعضی از انواع هیت کانترها و آمارگیر های وبلاگ و وبسایت ها هیچ علامت مشخصه ای ندارند. به عنوان مثال گوگل آنالیتیک با یک کد جاوای سه خطی در قلب وبلاگ مخفی میشود و “فیها خالدون” و " فیها خالدون شما در فلان زمان چه کردند" را تحویل صاحب وبلاگ می دهد!

2- ایمن وبگردی کنید.
حتی المقدور با آی پی های مجازی وبگردی کنید.
کوکی های مرور کننده تان را پاک کنید.

3- از فید استفاده کنید.
بهتر است از نرم افزارها و وب افزارهای فید خوان استفاده کنید. شما می توانید به جای روزی صد بار سر کشی به صد وبلاگ (مجموعاً ده هزار بار!)، یک بار به فید خوانتان مراجعه کنید تا اخبار صد وبلاگ را در اختیارتان بگذارد.

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   پنجشنبه 11 تیر1388 3:9 PM


به یاد تمامی قلب هایی که برای آزادی تپیدند و امروز خاموشند

به یاد ندا

به یاد سبزهای بیکران ِ آبی

و به یاد مایکل جکسون

 

 

 

 

 

 --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
* مایکل تو باید غرامت کفشهای سوراخ من و نیما رو بدی. اون دنیا تسویه حساب می کنیم.

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   جمعه 5 تیر1388 4:16 PM


بازم کیف پولم گم شد.
یکی یه زنگ بزنه پیداش کنیم!

--- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
* امیدوارم رو ویبره نباشه.
** تف به ذات کثیفشون. همهء تلفنا رو قطع کردن.

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   سه شنبه 2 تیر1388 5:52 PM


»

میبینم آن روز کذایی را؛
امیدوارم به درجات بالایی از آستیگماتیسم مبتلا باشم.

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   پنجشنبه 21 خرداد1388 6:6 PM


دو زیردریایی اتمی بنام های "ونگوارد" و "تریومفانت" اولی متعلق به انگلیس و دومی متعلق به فرانسه که هر دو حامل کلاهک های هسته ای بودند اوایل ماه فوریه در اقیانوس اطلس برخورد کردند.

براي نخستين بار در تاريخ فضا، دو ماهواره مخابراتي در فضاي ماوراي جو سيبري با يكديگر برخورد كرده و منهدم شدند.

به نظر میاد دیگه زمین جای خوبی برای زندگی نیست یا به قول کابوی های فیلم های وسترن: این دنیا دیگه به اندازهء همهء ما جا نداره!

پیشنهاد میکنم هرچه سریعتر به فکر مهیا کردن یه خورشید جدید باشید. مشتری گزینهء خوبیه. یه انفجار اتمی ِ کار درست لازم داره! قمر هم که به اندازهء کافی داره. پس آستینا رو بالا بزنین!

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   چهارشنبه 21 اسفند1387 9:25 PM


داستان ما و زندگی شبیه حکایت اون مردی شده که رفته بود توی جنگل و میگفت: اینجا اینقدر درخت زیاده که نمیتونم جنگل رو ببینم!

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   چهارشنبه 16 بهمن1387 1:13 AM


ساعت 00:30 ، کنار دکه در حال چایی خوردن:
بهر.. : تایم ایز مانی.
مح.. : پس ببین ما چقد ولخرجیم!

ساعت 20:15 ، یک جادهء تاریک :
ایم.. : چرا این سرعت گیرا تابلو ندارن؟
من : تابلو نمیخواد. هر وقت ماشین جلویی پرید ترمز بزن.

ساعت 19:45 ، دمای هوا 3 درجه:
مح.. : ببینین،... این هوا، این ابرا و این بادی که میاد نشوندهندهء اینه که فردا یا برف میاد یا نمیاد!

ساعت 03:10 :
ایم.. sms : لاپلاس معکوس یک اس بر روی رادیکال اس ِ منهای یک به توان دو، به فرجهء سه چی میشه؟
من sms : توجه کن؛ تو امتحان داری، ... چرا من باید به فا. برم؟!

ساعت 18:40 ، در میان ترافیک :
ایم.. : یه پلیس بیشتر اینجا نیس، اونم هیچ کاری نمیتونه بکنه.
من : تقصیر اون نیس. باید واردات کا.ند.وم زیاد شه.
ایم..: آره... واردات کا.ند.وم  رو زیاد کنن. به این پلیسا هم وام ازدواج بدن!

ساعت23:50 :
من : ببینم، اونور آب هزینهء زندگی ماهی چقدره ؟
مهی.. : حدود 200 تومن در ماه. یه زندگی معمولی، ولی با مشروب خوب!

19:15 :
من :علی بیا بشین میخوایم بریم.
علی : اوکی. دارم یادگاری می نویسم.

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   پنجشنبه 12 دی1387 7:13 PM


می گفتند نوعی مراسم عزا است؛
همه ایستاده بودند. مردی میکروفن به دست گرفته بود و می خواند. بقیه با صدای او سینه می زدند.
.
.
.
می گفتند نوعی مراسم جشن است؛
همه ایستاده بودند. مردی میکروفن به دست گرفته بود و می خواند. بقیه با صدای او کف می زدند.

!

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   شنبه 26 مرداد1387 10:12 PM


یه ضرب المثل من در آوردی هست که ترجمه ش به انگلیسی این میشه:

 

The higher academic degrees you have; the more girl friends you have!

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   سه شنبه 25 تیر1387 5:30 PM


گاهی این سوال ِ " چرا باید زیست؟ " آنقدر توی سر آدم منبسط می شود که مغزش از سوراخ گوشهایش می زند بیرون ، یا خود آدم را از لبهء  زندگی می اندازد پایین ...

 

ولی هر کسی یک جوابی برای این سوال پیدا می کند ؛
مثل
will smith  در فیلم independence day که همیشه یک سیگار برگ می گذارد توی جیب کاپشن خلبانی اش و با تصور لحظه ای که پیروز مندانه روشنش کند و یک پک عمیق بزند، ماموریت هایش را انجام می دهد.

 

یا جوابی که tom hanks برای سوالش پیدا می کند در فیلم cast away . ادامهء زندگی به امید رساندن یک بستهء پستی به مقصدش.

 

یا چرا راه دور برویم ... مثل جوابی که یک وبلاگ نویس برای خودش پیدا می کند ؛ نوشتن پست بعدی ..

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   سه شنبه 7 خرداد1387 10:33 PM


- میدونی .. به نظر من خدا یه جور انرژیه..
+ یعنی چی؟!
- خب یه جور انرژی ِ فشرده س.
+ آها!

این عزیز دید اگه بگه خدا جرم دارد و فضا اشغال می کند، نظریه ش یه کم مادی می شه؛ واسه همین گفت انرژیه! بعدش برای اینکه با انرژی ماهیچه و باد و آب و برق و اتم قاطی نشه گفت فشرده س!
البته اگه یه کم دقت می کرد یادش می اومد که تو همون علوم سال سوم راهنمایی اشاره کرده بودن که ماده و انرژی قابل تبدیل به هم و در واقع یکی هستن!

:))

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   دوشنبه 30 اردیبهشت1387 9:52 PM


روزهایی که روی این زمین نفس می کشیم، در خیابان ها قدم می زنیم، آدمها خانه ها درخت ها و ماشین ها را می بینیم ؛ شاید به قیمت گوجه فرنگی فکر می کنیم و اینکه بعداً قیمتش چقدر می شود. یا اینکه سال بعد چه ماشین جدیدی به بازار می آید. یا مثلاً سال های بعد رئیس جمهور آمریکا چه کسی است.
بشر روزی که چرخ را ساخت، شاید خندید به پیشینیانش که بارشان را روی زمین می کشیدند و فکر کرد که بعد ها چرخ های محکم تر و سبکتری بسازد. یا وقتی کاغذ را اختراع کرد دلش سوخت به حال آنهایی که روی سنگ می نوشتند، و فکر کرد که تا ابد کاغذ خواهد ساخت. کاغذ های سفید تر و بهتر ...

بشر همیشه در حال زندگی کرده ...

روزی می میریم. من هم خواهم مرد و بدنم را خاک خواهند کرد... فکر می کردم اگر می شد اتم ها را علامت گذاری کرد می شد فهمید که چه می شویم... بعد از اینکه خاک شدم، چند سال بعدش، قسمتی را کرم ها با خود برده اند.  قسمتی از بدنم بخار شده و در جو معلق است. و بعدها شاید درختی آنجا سبز شود و کسی میوه اش را بخورد. یا از چوبش چوب کبریت بسازند. یا اصلا سبزه ای در بیاید و بزی بیاید بچرد! ...

شش میلیارد بار دیگر که این زمین مجال پیدا کند که دور خورشید بچرخد-آنوقت- خورشید عمرش به انتها رسیده. منبسط می شود . غول می شود و آنقدر بزرگ می شود که زمین ما را می بلعد... آنوقت –قسمتی از- وجود من با خورشید یکی می شود. در آن زمان اثری از من باقی نمانده که کسی بفهمد روزی به وجودش فکر کرده ام. اصلاً آن روز کسی هم خواهد بود؟ کجاست، چه شکلی است؟ چقدر از عرصهء این دنیا را طی کرده؟ ...
شاید آنروز آدمی روحی باشد که با هوش مصنوعی ای که در یک کپسول به اندازهء لوبیا گنجانده شده، پیوند می خورد و در پیکرهای انسان نما نصب می شود! یا شاید مفهومی باشد غیر قابل درک و فهم برای روزگار ما...
مهم نیست... من آنروز نخواهم بود؛
پس فقط امیدوارم او هم بتواند صبحی از خواب بیدار شود و در چنین هوای بهاری ِ وسوسه انگیزی نفس بکشد ...

--- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
* بعد نوشت: میلیارد اشتباهاْ میلیون نوشته شده بود!!

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   جمعه 6 اردیبهشت1387 9:3 PM


روز دوم سال است. با دوستم قرار گذاشتم که برویم گشتی بزنیم. لباس همیشگی ام را می پوشم و از در خانه می زنم بیرون. هوا آفتابی شده. گرمتر هم شده. انگار باید لباسم را عوض کنم...

بچه که بودیم – یا بهتر بگویم، بچه تر که بودیم – فکر می کردیم چرخ روزگار با قواعد و قوانینی که آدم رویش گذاشته می چرخد. مثلاً در لحظهء تحویل سال که توپ در می کردند فکر می کردیم کل هستی حتماً تکان خورده و تحول عظیمی دارد اتفاق می افتد. بزرگتر که شدیم، فهمیدیم طبیعت همیشه کار خودش را می کند. این ما هستیم که اصول و قوانین و علم و قراردادها را به ریشش می بندیم. در فاصلهء یک ثانیه قبل از سال تحویل تا یک ثانیه بعدش که جمعاً می شود دو ثانیه، زمین فقط 22 میلیونیوم درجه روی مدارش جابه جا می شود. با همان سرعت همیشگی اش. با همان آهنگ سابق... ولی امروز هوا چنان گرم و آفتابی شده که باید باز هم از استنباط های بچگی هایمان استفاده کنم.

کمد لباسها را باز می کنم. داخل کشو،از زیر همهء لباسها دو تا بلوز آستین کوتاه می کشم بیرون. این ها را سال پیش همین موقع ها خریده بودم- امسال که کلاً حس بازار گردی و خرید نبود- یکی شان آنقدر تنگ بود که وقتی می پوشیدم احساس خفگی می کردم. برای همین دست نخورده باقی مانده بود ته کشو. می پوشمش... آینه سکوت کرده و ما را نگاه می کند! بلوز به تن من می خندد و من به ریش خودم! الان یکی و نصفی از خودم تویش جا می شویم! راستی ریش.. ریش هایم هم بلند شده. گوشه های سبیلم حدود سه سانتیمتر است. کلاً بامزه شدم. کم کم سکوت آینه هم دارد می شکند!

یک زمانی ورزش می کردم. خرید هم می کردم! صورتم را هم تیغ می زدم البته! الان فکر کنم تمام زمانی که به این ها اختصاص می دادم صرف شب گردی ها و وب گردی ها و فکر کردن شده، بقیه اش هم حتماً صرف خواب می شود! شاید دوباره ورزش کنم، به درد می خورد. گرچه از طرفی هم می شود گفت؛ هیکل ورزشکاری می خواهم چکار؟ من هیچ وقت آدم مادی گرایی نبودم! ولی در کل ترجیح می دهم فلسفه ی روز دوم را قبول کنم. تحول لازم است ...

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   شنبه 17 فروردین1387 5:15 PM



 

اندازه ى اصلی

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   سه شنبه 28 اسفند1386 0:0 AM



خدای عزیزم؛ فکر کن چقدر جالب است؛ ما در جهانی که تو ساختی زندگی می کنیم، روی زمینت عمر می گذرانیم، توی کافی شاپ ها، روی نیمکت پارک ها، و توی مغز پوک آدم هایش می نشینیم و برای بودن یا نبودن تو دلیل و برهان می آوریم. و تو ایستاده ای، دست هایت را زده ای زیر بغلت و داری پوز خند می زنی به بنده هایت که مثل خر در درک ِ معمایت مانده اند. این همه نامحدود ِ احمق ِ محدود در تن و جهان و زمان.

--- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
* به یاد سر آغاز،روز پناهندگی!
به یاد دل تنگی ها  
سیگنالی از نه چندان دوردستها  
شب گردی ها   ناز نفست  اُکازیون  4AM
حسرت یک تجربه   هفت
لحظه های ریز...   بی خوابی  خوشا به حالت  تق تق 
paper idolZ  third D
و لحظه های درشت!   حکمت  fleshy tattooZ 
شاید به یاد سوژه ی یک تجربه   ...
و حتی هیجانی که زیر پوست نمی گنجید!  
dO noGhtE D
به یاد تمام دقایق گرم و سردی که اینجا گذشت.
** مدتی است که اینجا یک ساله شده!

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   شنبه 29 دی1386 11:43 PM


به قول مهیار، فقط یه 24 ساله می فهمه که دیگه 23 ساله نخواهد بود.
امروز فهمیدم اینو.

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   شنبه 3 آذر1386 5:42 PM



Nima T... mord.

این سه کلمه با یه نقطه ...

9 سال می شه که یه کلمه هم باهات حرف نزده بودم ... حالا همین سه تا کلمه با یه نقطه، همین؟ این آخرین خبری بود که ازت گرفتم. آخه این انصافه؟... من الان که اینو خوندم باید چه غلطی بکنم؟ ... سرمو بکوبم به دیوار؟ ، گوشی رو از پنجره پرت کنم پایین؟ ، داد بزنم؟ ، فیلم بازی کنم؟! ، مو هامو بکنم؟! ، یا اصلن این
sms و پاک کنم، انگار نه انگار ... خودت بگو من چه غلطی بکنم؟ ...

اومدم جلوی خونتون ... پرده های سیاه آویزون کردن. خب الان منم بیام یه پرده بزنم اینجا؟! ... یا بیام خونتون ، گوش کنم به حرفای اینایی که خیلی غمت رو می خوردن و می خورن؟! ... آخی.. جوون بود ... حیف شد ... یا بیام بگم سینا جان، غم آخرت باشه ، بعدش خرماتو بخورم ؟ ... بابا ما یه زمانی کلی با هم رفیق بودیم ...
راه می افتم تو خیابونا پرسه بزنم. اینجوری بهتره ...

یه دوچرخه رد شد ... از این کورسی اس. مثل مال تو نیست، ولی کورسی ه ...
یاد دوچرخه ت افتادم . تک بود تو کل شهر ... پادشاهی می کردی ؛ یادته؟ ...

9 سال گذشته. من دیگه اون نیمای سابق نیستم. اون نیمایی که باهات بسکتبال بازی می کرد ؛ تو توپو می گرفتی بالا و من دستم بهش نمی رسید ... الان بزرگتر شدم ، قد کشیدم ، ولی خیلی پست تر شدم! مطمئن باش... خیلی راحت تو چند هفته فراموشت می کنم...
این دوچرخه که رد شد، کار ِ خودشو کرد ... هر چی باشم، دیگه بغضم ترکیده ... این کوچه جای خوبیه ، تاریکه ، منم تنهام ؛ همینجا خودمو خالی می کنم ...
--- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
* می بینی؟ ... از اون رذلای درجه یکم. جنسم اعلاس! ... کاملاً به روزم ... تو مردی، اونوقت من اومدم بلاگمو به روز کنم. ولی تو همین پا نوشت می گم ؛ هر جا هستی، خوش باشی.

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   شنبه 19 آبان1386 10:13 PM


پیرمردی رد می شود ... بی توجه به همه، خلط پر سر و صدایی می کشد و تف می کند روی زمین.
نه برای خوشمزگی، نه از روی عصبانیت، و نه از بیهودگی ؛
فقط تف می کند.
بدم نمی آید این روزها جای او باشم.

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   شنبه 21 مهر1386 7:4 PM


»

( ریتمیک بخوانید )
تا تا تا ،    بس تا نه ،    تا بس تا نه ،    دینگ دینگ !

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   جمعه 1 تیر1386 0:33 AM


وقتی گوتنبرگ هِن هِن کنان پیچ چوبی قطور دستگاه نو سازش رو می چرخوند تا بتونه یه صفحه از یه کتاب بزرگ رو چاپ کنه، روحش هم خبر نداشت که روزی Canon برای اینکه پوز Xerox رو بزنه، محصول جدیدی به بازار می فرسته که جزوه های ضخیم دانشجویان سخت کوش _ که 48 ساعت قبل از امتحان یادی از علم اندوزی کردن _ رو یکجا قورت می ده و ظرف سه سوت به صورت Automatic پشت و روشون رو Copy می کنه و از اون طرف جزوه رو به همراه کپیش پس می ده.
حالا نمی دونم کمک به ارتقای ترویج علم مدّ نظر
Canon بوده ، یا ارج نهادن به عضو لَغ شده ی بشر !

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   جمعه 25 خرداد1386 11:25 AM


»

وقتی ساعت یازده شب داری از یه چهار راه رد می شی، چتد تا تاکسیِ خالی کنار خیابون علافِ مسافرن،بعد یه دختر رنگ پریده با لباس کج و کوله و آرایش غلیظ با صدای لرزون بهت میگه : آقا مستقیم؟ …
اونوقت چاره ای باقی نمی مونه جز اینکه گلاب به روتون، گلاب به روتون، روم به دیفال، بگی :
"....* به این مملکت"

 

* برداشت آزاد

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   سه شنبه 15 خرداد1386 9:7 PM


»

توی یه ظهر سگی …
ممکنه خسته باشی؛ یه جسم خسته
ممکنه داغون باشی؛ یه روح داغون
ممکنه تو خودت باشی؛ اون زیر میرا
ممکنه کلافه باشی، جوش اورده باشی
ولی می تونی به یه راننده تاکسی بگی:
تو هم یه آدمی. عین خودمی. خسته نباشی. زندگی کن. شاد باش.
لازم نیست موقع پیاده شدن ازش تشکر کنی
یا سخاوت به خرج بدی و بقیهء پول کرایه رو بهش ببخشی
!
کافیه ساکت باشی و یه آدامس بهش تعارف کنی!

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   سه شنبه 8 خرداد1386 0:14 AM


روی زمین نشستم.توی حال خونه.تنها نیستم.بقیه هم هستن.یه واکمن دستمه.یه نوار کاست قدیمی غژغژکنان توش می چرخه.مال دورانیه که "آهنگ گوش دادن" معادلِ "نوار گوش دادن" بود ؛ آره مال همون زماناس.
یه گرگ بودُ یه دره    یه میش بودُ یه بره ...
صدای یه پسر دو سه ساله می یاد.داره شعر می خونه.فقط به این فکر می کنه که داره شعر می خونه و اینکه شعرش رو درست بخونه.
یکی دو دقیقه بیشتر نیست.چند بار جلو عقبش کردم و گوش دادم.همه خسته شدن، ولی من کار خودم رو می کنم... می شناسمش ؛ نیما کوچیکه س.
بالاخره دلم واسه یه چیزی لک زد.برای دیدن این موجود نیم متری که اگه الان پیرهنم رو بپوشه آستیناش رو زمین کشیده می شه.دلم براش تنگ شده.اگه اینجا بود می شدیم من،خودم،نیما و نیما کوچیکه.
الان اون لحظه ایه که دلم می خواد بغض کنم _ یه بغض بزرگ که کاملاً حس بشه.مثل گلو درد.همین الان،هرجا،پیش هر کسی،هر چی می خوان بگن،به درک. _مثل وقتی که یه ماهی قرمز مرده رو نمی نداختم تو سطل آشغال؛بغض می کردم و می بردم تو باغچه خاکش می کردم.
...
از بغض خبری نیست._حتی اگه اونقدر نوار رو جلو عقب کنم که جونی برای باطریای واکمن نمونه._ گم و گور شده.لابه لای همین روزا.مثل اولین کفشی که بندش رو خودم بستم و الان اثری از آثارش نیست.اونم گم و گور شده.
انگار من دیگه اون نیستم.واسه همین بهش می گم نیما کوچیکه، نمی گم نیما.
دکمه ای که روش مربع داره رو نگاه میکنم.واضح می بینمش.چشمام خشکِ خشکن.

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   سه شنبه 21 فروردین1386 11:23 PM


مرض بی خیالی که تو سال اخیر بهش مبتلا شدم و جدیداً اوت کرده، جدا از تمام فجایعی که به بار اورد یه حسن هم داشت. امسال موقع خونه تکونی، اهل خونه بدون مقاومت من از شر تعدادی از وسایل شخصیم راحت شدن. این دسته از وسایل شخصی مزبور که "آتاشغالای نیما" می نامندشان! شامل انواع کاغذ پاره، کتابای قدیمی، روزنامه باطله، ابزار آلات بزرگ و کوچیک و قطعات کریه المنظر فلزی و چوبی می شه که در گوشه و کنار و سوراخ سنبه های اتاق جا سازی شده.

دیگه از سندرم این مرض اینکه، این سه شنبه رفتیم بیرون و یه گشتی زدیم و احساس کردیم چقدر جالبه همه چیز! یه صداهای ترق توروقی هم می اومد، گاهی هم از فرط هیجان دستامونو از جیبمون در اوردیم. و فرداش ضمیر ناخودآگاهم به ضمیر آگاهم گفت: دیروز چهارشنبه سوری بود! می دونستی؟!

از قدیم الایام بعد از چهارشنبه سوری هم یه چیزی بوده به اسم عید و این جور چیزا. والا من هر چی تمرکز می کنم نه بوی بهارُ ملتفت می شم نه صدای نرم نرمک پای پاپا نوروزُ! امیدوارم قبل از اینکه کار به جاهای باریکتر بکشه، ترشی اولین گوجه سبز سال بعد که دندونا رو قفل می کنه، با یه حس نوستالژیک ابرخرزور بتونه یه تکونی بهم بده.

به هر صورت، بهارتون همرنگ این سنبلای لب پنجره باشه.

 

 

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   دوشنبه 28 اسفند1385 8:2 PM


امسال 480 هزار نفر تو کنکور کارشناسی ارشد شرکت کردن.
حتماً این هم که نسبت به سالهای قبل چند برابر شده از شاخصهای توسعهء کشوره !
[ما و جمعی از جوانان برومند همین جهنم دره]

نوجوان 16 سالهء ما در خانه انرژی هسته ای تولید کرده است !
[محمود جون]

حاضرم با احمدی نژاد مذاکره کنم ، ولی روسری نمی گذارم.
[کاندولیزا رایس]

پیامبر اسلام پاچهء گوسفند را بیشتر دوست داشت یا بناگوش ؟!
[طراح سوال آزمون استخدامی آموزگاران]

دمت گرم، خیلی باحالی، ادامه بده.
[بینندهء شوی بهروز پرچونه از پشت تلفن]
هوار بنفش ...
[قسمتی از حنجره زیر زبون کوچیکه]
چند روزه که من تو خودشه، خودش هم تو خونه س.
اینجوری نمیشه. یا من باید از خودش در بیاد، یا خودش بزنه به دشت و صحرا واسه هوا خوری !
[نیما]
خلاصه اینکه ما برگشتیم، می تونین بیاین استقبال.
[ما]
اینجا چت روم نیست، بلکه اینها کاندیدهای پست جدیدی که می خواستم بنویسم هستن!
[مهم نیست]

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   پنجشنبه 10 اسفند1385 11:8 PM


مشتری پسند می نویسم

با اینکه دلم سبک نیست.

حرف دل که مشتری نداره ، هر مشتریی هم لیاقت حرف دل رو.

پس چه فایده از نوشتنش؟

همون بهتر که جذب الیاف این کاغذ کاهیا بشه.

خوش باشی!

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   سه شنبه 17 بهمن1385 4:30 PM