وقتی پتو رو از روش کشیدن، یه صورت سفید دیدن که یه لبخند کمرنگ روش یخ زده بود.
همیشه با اسکناس خوشحالتر می شد. ولی اون شب، صدای سکه ها تو کاسه مسی باعث شده بود که چند ساعتی دیرتر به خواب بره.
پیرمردی رد می شود ... بی توجه به همه، خلط پر سر و صدایی می کشد و تف می کند روی زمین.
نه برای خوشمزگی، نه از روی عصبانیت، و نه از بیهودگی ؛
فقط تف می کند.
بدم نمی آید این روزها جای او باشم.