تبليغاتX
من، خودم و نیما M.e M.yself AND N.ima
 
»
فرماندار به راهدار ابلاغ می کند که تعداد سرعت گیر های جاده را کاهش دهد.
راهدار تعدادی از سرعت گیر ها و تعدادی از تابلو های سرعت گیر را در آرایشی رندُم جمع آوری می کند!
Balatarin لینک   :   من نوشت  :   دوشنبه 14 دی1388 3:21 AM


ص بر ا تر د تر ر ور ر چر ت رر... 

صندلی
بررسی روسری
آینه
تنظیم روسری
دنده
تصحیح روسری
روشن
ور رفتن با روسری
راهنما
چیدمان روسری
ترمز دستی
ریفرش روسری
... 

Balatarin لینک   :   طنز  :   شنبه 28 آذر1388 3:5 AM


چند وقتی می شد که به کل فراموش کرده بودم دوست دارم سرمو بکوبم به دیوار.

Balatarin لینک   :     :   پنجشنبه 19 آذر1388 4:18 AM


»

هیچ فرقی نداره که شما بخواید یک دی وی رام از برند کره ای سامسونگ بخرید، یه دریل از برند آلمانی بوش، یا یه لپ تاپ از اچ-پی آمریکاییِ شما بی شک یک محصول چینی خریداری کرده اید.
فعلاً چلوکباب و دیزی سنگی را دریابید که هنوز ذهن هیچ چینی ای رو به خودش مشغول نکرده.

Balatarin لینک   :     :   جمعه 13 آذر1388 4:56 AM


نگاه ملتمسش را با "هر کسی مسئول زندگی خودش است" جواب دادم،
و شیر آب را باز کردم...

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   شنبه 7 آذر1388 3:50 PM


»

یک آدم گیج طرق متعدد و متنوعی برای به .. رفتن خلق می کند!

Balatarin لینک   :   طنز  :   چهارشنبه 4 آذر1388 3:43 AM


خانم-سراسیمه: آقا خیابون 197 کجاست؟
من: 197؟... ممم... دنبال چی می گردین؟
+ مهد کودک گلهای شادی. تو خیابون 197.
- نشنیدم چنین اسمی رو. اینجا 197 نداریم، آخریش 192 ه.
- (تو دلم) برین قزوین دنبال بچه تون بگردین!

 --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
* سریعتر. ممکنه کودکتون رو بیش از حد سرگرم کرده باشن.
** البته ممکنه کرده باشن کودکتون رو سرگرم.
این جملهء بهتریه، چون واکنش سریعتری از جانب شما رو در پی داره نسبتاً!

Balatarin لینک   :   طنز  :   جمعه 29 آبان1388 5:52 AM


»

طرف وقتی میخواد راه بیفته چراغ ترمزش روشن میشه.
این نشون میده که هنوز به ماشین اوتومات دو پداله ش عادت نکرده.

--- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
* یک پنجه در قطب راست و دیگری در چپ
** وارد هزارهء سوم می شویم!

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   یکشنبه 26 مهر1388 2:52 AM


و بر می آیند آفتابهایی، و سر می رسند روزهایی، و می گذرند ساعاتی، و می شکنند سکوت را عقربه هایی، و سپری می شوند لحظاتی، و بالا می آیند نفسهایی، که در پسشان هیچ نتوان جاری ساخت بر زبان جز،
Life goes on

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   دوشنبه 16 شهریور1388 8:48 PM


و اینک منظومهء لیلی و مجنون و خسرو و شیرین جزو دسته بندی "تراوشات ذهن یک روانی" محسوب می شوند، و عاشق یک روانی رو به موت.

جا داره یک نگاه مادی علمی کثیف شیمیایی به این مقوله داشته باشیم در اینجا.

Balatarin لینک   :   شب نوشت  :   یکشنبه 8 شهریور1388 3:3 AM


Mp3 file –  size:497 KB 

--- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
* وسط چهارراه بود!

Balatarin لینک   :   شب نوشت  :   دوشنبه 19 مرداد1388 5:46 AM


می دانی سیاوش جان، روزی که من این دفترچه را می ساختم، مسلماً زیاد راغب نبودم که تبدیلش کنم به طوماری از وداع نامه ها یا چیزی مثل ایستگاه آخر.  ولی چه کنم که تو و امثال تو عجیب ترمز بریده اید. تو فک کنم سومی باشی اگر کسی را از قلم ننداخته باشم. ولی چرا با این عجله؟ واقعاً چرا؟ مثلاً همین رامین... نگذاشت پشت لبهاش سبز بشود. یا خود تو. مگر چند سالت بود. ولی عجب غافل گیرم کردی.... امروز صبح که بیدار شدم و با چشمهای پف کرده رفتم پای پنجره، اعلامیه ات را چسبانده بودن روی دیوار. یکم فاصله اش زیاد بود. رفتم دوربین دوچشمی ام را آوردم که بهتر ببینم. فکر کن... به کجای تخیلت می رسید که اعلامیه ات را بکوبند روی دیوار و من با دوربین دوچشمی هاج و واج نگاهش کنم؟! خودم هم فکر نمی کردم هیچ وقت روزگار اینقدر تخماتیک مضحک بشود. دقیقاً نمی دانم خودت هم دیده ای و خبر داری یا نه؛ توی اعلامیه ات دستت را گرفتی بالا و داری به راه پلهء سرسبزی که میرود و می رسد به در بهشت اشاره میکنی. فکر نمی کنم عمراً روزی که این عکس را گرفته بودی به همچین چیزی فکر کرده باشی... روزگار طنازی شده.
می دانی؛ رامین مثل تو نرفت. خیلی کشش داد. دودل بود انگار، چند ماه طول کشیده بود. گذاشت حسابی لاغر و نحیف شد، موهایش ریخت، آخرش گذاشت و رفت. ولی وقتی خبر نیما را شنیدم، یا وقتی اعلامیهء تو را با دوربین دوچشمی دیدم، وقتی اینقدر عادی خبر شدم، وقتی موضوع را هضم شده تحویل گرفتم... می دانی امروز مردن برایم خیلی آسانتر شد. یک جاهایی گوشه و کنارش چنتا گره داشت که باز شد... دیگر سخت نیست. در مورد ترسناک بودنش چیزی نمی گویم. الان مدتهاست که هیچ ترسی در مراحل مرگ نمی بینم. فقط فکر می کردم سخت باشد. مثلاً آداب و رسوم خاصی داشته باشد، یا جزوه ای چیزی باید برایش بخوانم، یا تمرینش کنم تا از بر بشوم. - یا مثلاً مثل وقتی که بچه بودیم و به هوس خودکشی می افتادیم تا از کسی انتقام بگیریم - به فکر این باشم که بعد از مرگم چند نفر برایم اشک می ریزند، یا چه کسانی دلشان برایم تنگ می شود، یا فلان کسک وقتی پارچهء سیاه بالای در خانه مان ببیند چند دقیقه پایش می ایستد؟... نه، اینجور که تو بیخیال و بی دغدغه گذاشتی و رفتی، انگار هیچ فعل دشواری در مردن نیست. نه لازم است حساب اشکهای ملت را بکشی، نه باید حل المسائل امور اموات را زیر و رو کنی.
این زندگی می تواند آنقدر کوتاه و ابلهانه و مضحک باشد که تو دستت را به طرف جادهء بهشت بگیری و من با چشمهای پف کردهء بعد از خواب صبح از پشت دوربین تماشایت کنم. سر و تهش را که هم بیاوری به هیچ نمی ارزد. و در کل سخت گرفتنش اصلا منطقی به نظر نمی رسد.
مردن باید همانقدر عجیب و غریب باشد که زنده بودن. همین چیزی که جاریست. همین حس عجیب و غریب.
پس اگر مردن اینقدر مانوس باشد، و اگر زندگی مجموع زنده شدن و زنده بودن و مردن باشد، پس واقعاً نباید بار سنگینی به دوش ما گذاشته باشند. زندگی کار ساده ایست، حداقل به همان اندازه که رسم خوشایندیست؛
باید شاد بود، نیک زیست،... و مرد.
فعلاً.

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   جمعه 2 مرداد1388 2:57 AM


روزگار غریبی ست نازنین...
انصافاً دهن این روزگار را باید.
...


به کجا چنین خندان، قسر می روی، نازنینم؟ دهن تو را هم باید!
...


--- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
* هوی... بگیرینش غریبه َ رو، داره در میره!
   ...

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   جمعه 26 تیر1388 2:4 AM


ساعت هفت و بیست و سه دقیقهء صبح پنجشنبه، بیست و پنجم تیر هشتاد و هشت.
بعد از سه فقره خودکشی کامل و یه مرگ ناقص در این راستا ، هنوز خبری نیست. عمراً اگه ناامید بشم.
تغییر شکل به این صورت باید جواب بده 睡眠是好的.
یکم سخته. خود چینیها برای اینکه به این شکل در بیان سالها ذن کار میکنن. خب من که چینی نیستم، پس به ارّه متوصل میشم!

Balatarin لینک   :   شب نوشت  :   پنجشنبه 25 تیر1388 7:39 AM



و آنروز، وقتی که ابرها بی رمق می رفتند تا همبازی پرتو های غروب باشند،
پیپ وینست بین لبهایش جا خوش می کرد  و رنگها برای جان گرفتن روی بوم آماده می شدند.

وینسنت هر آنچه پیش رو داشت را از نظر گذراند، و سپس دستش را دور گوش نیمه بریده اش کاسه کرد:
کلاغها می خواندند با صدایی کلاغگونه! خوشحال از ضیافت شام... و جیرجیرکها که همچنان همان  جیرجیرکهای دوست داشتنی بودند.
ولی آنروز نسیمی که تا دوردستها روی گندمزار دویده بود، چیز دیگری در گوش وینسنت زمزمه کرد؛
"جادهء غم پایانی ندارد..."

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   دوشنبه 22 تیر1388 2:47 AM