
“… Wir sind leider nicht auf der Welt, um glücklich zu sein. Wir sind auf der Welt, um uns fortzupflanzen.”
SPIEGEL in-depht interview with Helen Fisher - 28.Feb.2005
« ... متاسفانه ما برای این در دنیا نیستیم که خوشبخت باشیم؛ ما در این دنیا هستیم که تولید مثل کنیم»
پسره بوم، تر زد وسط تاریکی چرخ دوچرخهشو کوبید به لبه مثلثی جلو خونه؛ روش هنوزم زیاد بود به دوچرخه جلویی می گفت خودم پریدم از روش
آسمون آفتابی، خیابونا خیس، هوا پر از پشم حلاجی شدهی درختای ناشناس
موز کیلو چار و پونصده
این ضدعرقای صابونی اورانیوم داره و نتیجتاً تحریم شده
یه بچه پوشکی دیدم و یه اسکیتبردسوار
یه دختری هم لب جدول نشسته بود سیگار میکشید
اگه آقای کفشفروش گفت کفشی که برداشتین تنگ نیست و جا باز میکنه حرفشو باید گوش داد
آقای پیرایشگر موقع رفتن یه جفت کاندوم بهم عیدی داد
رفقا، اون خوباش، منابع سرشار از پروتئینن. میسازنت و اجزائی از خودشون به یادگار میذارن.
دستهی بعدی، بخش اعظم وجودشون از کربوهیدرات تشکیل شده. میتونن بهت انرژی بدن، شارژت کنن و راه بندازن.
میمونه چاشنیها که دستهی آخرن. فوقالعادهان اگه تو جمع باشن؛ ولی اگه تنهایی به تورت بخورن، عمراً بتونی یه قاشق ازشون بخوری.
بعد از تجربه ی هر چه
تکنیک، و واکاوی اپتیک و تکنولوژی های مدرن و شیوه های جایگزین و نگاههای هندسی و
دید مهندسی شده و ریدمان تکنولوژیک ایدهها و امالهی اچدیآر و برکتینگ و کراس پروسسینگ
و فیدینگ و لانگشاتر و تایملپس و زندهبهگور کردن علاقهی داشته و دفن همیشگی
اون استعداد نداشته و قهر با دوربین؛
با دیدن این عکسا دوباره در لذت غوطهور و دلم ربوده شد.

«صبحانه بهترین چیز دنیاست.»
اگه کونشو دارین یه آیه مثل این بیارین.
جهان اطلاعات میزاید
از توزیع همگن هیدروژن، تا بافت کهکشان
از آب تا پیچیده ترین دستگاه موجود، مغز انسان
این وسط ما چه هستیم؟
خردهای اطلاعات ِ در حال تبادل؟
خـــــــب... وقت یه جهش دیگه س؛ چون جهش احتمالاً از سازش بهتره، با اینکه دلیلشو نمیدونم. بعدش باید زندگیم رو بسازم و جلو برم؛ چون زنده بودن احتمالاً از مرده بودن بهتره، با اینکه دلیلشو نمیدونم. و جلو برم و ادامه بدم و در تکاپو باشم؛ چون تکاپو احتمالاً از ماند بهتره، چون تمام ذرات کیهان میگن بهتره، با اینکه هیچکدوم دلیلشو نمیدونن. پس فقط میشاشم به خودم و تکاپو رو به عنوان اصل بدیهی در نظر میگیرم و خب سردی میگم و میجهم و زندگیم رو میسازم و جلو میرم در تکاپو و میشاشم به خودم و تکاپو رو به عنوان اصل بدیهی در نظر میگیرم و خب سردی میگم و میجهم و زندگیم رو میسازم و جلو میرم در تکاپو و میشاشم به خودم و تکاپو رو به عنوان اصل بدیهی در نظر میگیرم و خب سردی میگم و میجهم و زندگیم رو میسازم و جلو میرم در تکاپو و میشاشم به خودم و تکاپو رو به عنوان اصل بدیهی در نظر میگیرم و خب سردی میگم و میجهم و زندگیم رو میسازم و جلو میرم در تکاپو و میشاشم به خودم و تکاپو رو به عنوان اصل بدیهی در نظر میگیرم و خب سردی میگم و میجهم و زندگیم رو میسازم و جلو میرم در تکاپو و میشاشم به خودم و تکاپو رو به عنوان اصل بدیهی در نظر میگیرم و خب سردی میگم و میجهم و زندگیم رو میسازم و جلو میرم در تکاپو و میشاشم به خودم و تکاپو رو به عنوان اصل بدیهی در نظر میگیرم و خب سردی میگم و میجهم و زندگیم رو میسازم و جلو میرم در تکاپو و میشاشم به خودم و تکاپو رو به عنوان اصل بدیهی در نظر میگیرم و خب سردی میگم و میجهم و زندگیم رو میسازم و جلو میرم در تکاپو و میشاشم به خودم و تکاپو رو به عنوان اصل بدیهی در نظر میگیرم و خب سردی میگم و میجهم و زندگیم رو میسازم و جلو میرم در تکاپو و میشاشم به خودم و تکاپو رو به عنوان اصل بدیهی در نظر میگیرم و خب سردی میگم و میجهم و زندگیم رو میسازم و جلو میرم در تکاپو
کپیرایت خیلی هم نباید
چیز بدی باشه! یه کم انصاف داشته باشین.
مثلاً هیچ میدونین همین بازیگرا چه چاکی ازشون پاره میشه تا یه فیلمو بازی کنن و
به انتها برسونن. یعنی رسماً جراحت بر میدارن! علیالخصوص بازیگرای پورن!
آقایون، خانما؛ توجهتون
رو به این تز خرکی در چهار جمله جلب میکنم.
پرسید «از سرما بیشتر بدت میاد یا گرما؟»
ممم...
حداکثر سرما و گرما روی زمین چقدر بوده؟ سرما بیشتر تلفات داده یا گرما؟
احتمالاْ باید نسبت برابری داشته باشه. چون میانگین دمای زمین نسبتاً ثابت بوده و
خونگرمها تو همین شرایط فرگشت پیدا کردن.
دمای بدن انسان سی و هفت درجهس. همیشه باید یه کم از دمای محیط بالاتر باشه تا
گرمای حاصل از سوخت و ساز بدن بتونه با محیط تبادل داشته باشه؟
مهم نیست. به هر صورت چیزی که ما میدونیم اینه که دمای مطلوب چیزی حدود 25 درجهست.
بنابراین میانگین دمای شرق آفریقا در محدوده زمانی پیدایش اولین انسانهای خردمند-
یعنی ما- مثلاً 200 هزار سال پیش در اتیوپی باید 25 درجه بوده باشه.
در نظر گرفتن فرضی که ما
رو صرفاً ماشینهای بیولوژیکی میدونه تبعات جالبی داره. من کجام، و در واقع من کی هستم؟ جواب
معمول اشاره داره به پکیجی با فضای مشخص از قطعاتی که دست، پا، تنه و سر نامگذاری
شده و به هم متصلند. من کجام؟ من مجموعهی تمام این پکیج هستم؟ یعنی وقتی ناخنم رو
میگیرم، قسمتی از خودم رو به سطح آشغال اهدا میکنم؟ یا اگه مثل دزدهای دریایی یک
پام رو از دست بدم چی؟ مقداری از من با وجود کوسهها یا باکتری های کف اقیانوس
ادغام میشه؟ با هم تلهپاتی خواهیم داشت؟ تو گوشهی چشم راستم یه اختاپوس میبینم
در حالی که به مانیتورم خیره شدم؟ جواب این سوال رو مدتی قبل از زبان روبوکاپ
شنیده بودیم، یا بعد از اون- در نوعی دیگر- در فیلم ماتریکس. یعنی من تو مغزم
هستم؟
حالا سوالی از زاویه ای دیگه... دست من، عضلات قلبم، یا مثلاً سلولهای سر آلت
تناسلیم به چه کسی تعلق داره؟ خودم؟ همون منی که شامل مغزم میشه؟ یعنی دست من مال
مغزمه؟ مگه مغز من موجود واحدیه؟ جواب این سوال آخر رو- گرچه ناخواسته- جراحی که
عمل های لوبوتومی روی بیمارهاش اجرا میکرد داد. مغز من موجود واحدی نیست که رابطه
ی یکبهیکی با من داشته باشه. بنابراین فرضاً، هیپوتالاموس من مال کیه؟ مال
مغزمه؟ مگه خود هیپوتالاموس جزئی از مغز نیست؟ نیمکرهی راست مال نیمکره ی چپه یا
بر عکس؟!
میتونیم این شکافت رو تا جایی ادامه بدیم که به وجود واحدی برسیم. شاید کوانتوم
بتونه جوابی برامون در نظر بگیره. اینجا ما با کوانتوم جرم سر و کار داریم. هر
کوانتوم جرم ذره ی مجزاییه، کاملاً مستقل که میتونه ادعا کنه به خودش تعلق داره!
توجه کردین؟ من مال خودم نیستم، چون مغزم مال خودش نیست! مغز من وجود واحد و اصیلی
نداره. اینجا مالکیت شخصی تا عمق ممکن به گا میره و شما دیگه مال خودتون نیستین!
البته این وجود های مستقل و «اصیل» ( منظورم کوانتومهای مفروضه) اونطور که از
ظاهر دنیا بر میاد تصمیم گرفته اند در مجموعههایی به صورت آنارشیست زندگی کنند،
با هم مهربون باشن و بده بستونهای ریزی داشه باشن.
با تمام این فرایض ممکنه اتفاقات بدی بیفته. مثلاً بدترینشون اینه که گروه مستقل
عضله کیگل تصمیم بگیرن از این آزادیشون استفاده کنن و مقعدتون رو به مدت یک ماه
تمام ببندن تا جایی که مغزتون شیر فهم بشه که مالکیت خصوصی مفهومی شدیداً انتزاعی
و بیاصالت و کلاً بیریخت و قیافه ایه. البته چنین آرمانهای بلند و جدیتی اینسان به ندرت در این عضله دیده شده. در واقع
کیگل معمولاً شخصیت رادیکالی نداره و با همهی شرایط مدارا میکنه! (اسم اصلی این
عضله PCه. فکر میکنم برای احترام به شخصیت کامپیوترتون تغییر نام
پیدا کرده)
جنبهی بهترش هم اینه که بشینین وقتی بیکارین از نقش سلولا، زیرسلولها یا اعضای
بدنتون نمایشنامه بنویسین و اجرا کنین و لحظات خوشی رو داشته باشین.
مثلاً اگه رودهی بزرگتون به مجرای دماغتون بگه «ما خسته شدیم بس که گه خوردیم بیا
جامون رو عوض کنیم.» یا اینکه یه روز بیدار شین و بفهمین که نیم کرهی راستتون از
استرالیا داره با نیمکرهی چپتون که رفته آزادمندانه تو سواحل هاوایی نشسته پای
لپتاپش میچته و از اوضاع احوال همسایههای سابقش میپرسه. و کلاً بفهمین اون کسی
که اون روز بیدار شده و اول صبح خودش رو روی تختخواب تک و تنها پیدا کرده و بعدش
این پست رو نوشته، انجمن طفیلیهای پیر و پاتال استخوان دنبالچه و آپاندیس و دندون
عقل بوده.
--- --- ---
پ.ن: این نوشتار طنز بود. بیشتر یه مغالطهی باطل به نظر میاد. بخشیش مربوط میشه
به حسرت من از عدم درک عظیم بزرگترین نورولوژیستهایی که میشناسم. ولی در کنارش
خواستم اشارهای هم کنم به این صورت:
«من مال خودمم» باید نوعی مغالطه باشه. چون من در این نوشتار «من» رو گاییدم و
رسیدیم به گزارهی باطل « "" مال خودمم!»
بذارین شفاف تر توضیح بدم. با در نظر گرفتن فرض اول بحث شما چیزی نیستین جز،
ممم
اینجا از دو نیروی معروف طبیعت، جاذبه و نیروی الکتریکی کمک میگیرم؛ به ترتیب
بسته به اینکه پشت مانیتور دستکتاپ یا لپتاپتون نشستهاین، یه انگشت روی لبهی
بالای مانیتور یا روی صفحهی مانیتور لپتاپتون بکشین... اون گرد و غبار رو
میبینین؟ شما از نظر ماهیتی هیچ فرقی باهاش ندارین. پس پاتون رو اندازه گلیمتون
دراز کنین.
گرد و خاکی نمیبینین؟! پس خاک به سرتون که اینقدر تمیزین! آدمایی مثل شما هینجوری
عین ساعت زندگی میکنن و شیک و تمیز و هندسی و اتو کشیده در زمان مشخص میرن تو
قبر. بدم میاد ازتون!
سرایت ویروسهای
سرماخوردگی تو خونهی ما، منطبق بر الگوریتم یهجور گولهبازی امدادی تو سرپایینی
یه کوهه.
من غالباً تو دامنه مستقرّم.
زیتونفروشیهای رودبار
میتونن مدل خوبی برای بررسی رفتار سیستمهای فرگشتی باشند.
موضوع رقابت فروش بیشتره. که این در گرو جذب مشتری بیشتره. رقبای قدرتر در این
بازی- طوری که به نظر میرسه- نه در بالا بردن کیفیت٬ نه در پایین آوردن قیمت٬
بلکه در تولید نور بیشتر با هم رقابت دارند. نور بیشتر یعنی مشتری بیشتر. عدم
یکنواختی جاده در عرض٬ نزدیکی به شهر٬ و وجود فضای کافی برای پارک ماشینهای عبوری٬
باعث ایجاد کلونیهای مجزایی از مغازهها شده. کیفیت ظاهر هر مغازه مهمترین خصیصه
ست. که به ترتیب اهمیت مشتمل میشه بر نوع نورپردازی٬ تنوع اجناس ارائه شده در معرض
دید٬ و نوع چیدمان. اجناس ارائه شده مثل شیشههای زیتون و سیرترشی و کلوچه در
بستهبندیهای رنگارنگ. و نوع چیدمان مثل چیدمان هرمی شیشههای زیتون، یا مرتب کردن
با فرمهای مختلف روی زمین. خصیصهها کلونی به کلونی متغیرن. ولی در هر کلونی،
خصیصهی اصلی یعنی نورپردازی تا درصد بالایی یکنواخته. خصیصههای بعدی مثل نوع
چیدمان، آزادی بیشتری در هر کلونی دارند. شکل نورپردازی غالب در هر کلونی٬ تقلیدی
از پرنورترین مغازهی کلونیه. مثل لامپهای فلورسنت میله ای در سقف، یا لامپهای
کم مصرف روی دیوارها. این ایده یا همون «مِم» در قیاس با رقابت در محیطهای
بیولوژیک، نقش ژن برتر رو ایفا میکنه، که قابل انتقال به نسلهای بعدی مغازههاست
تا اینکه مم قدرتری از راه برسه.
* این کتابَ رو بالاخره بر میدارم میخونم. ولی نخونده از
همینجا به دیگران پیشنهاد میکنم!
در یک چهارشنبهی پاییزی زمینی، هابل به گوشهی تاریکی از آسمان چشم دوخت. ناحیهای کمستاره در صورت فلکی کوره، در نزدیکی جبار. فضایی تنها به اندازهی 11 دقیقهی مربع. زاویهای معادل با تنها یک هفتادم رویهی ماه کامل.
عکسبرداری از 24 سپتامبر 2003 شروع شد. 800 شات در 400 گردش کامل هابل به دور زمین٬ هر دور 2 شات با میانگین 21 دقیقه نوردهی. مجموعاً یک میلیون ثانیه نوردهی با چهار فیلتر متفاوت.
فوتونهایی که از ستارههایی در دورترین کهکشانها جدا شده بودند، بعد از 13 میلیارد سال، پس از طی پنجاه میلیار سال نوری بر روی سنسورهای دوربین هابل فرود آمدند. یک به یک. تقریباً یک فوتون در هر دقیقه...
چهار ماه بعد، پس از ادغام تصاویر، نتیجهی کار شگفتانگیز بود... 10 هزار کهکشان. هر کدام شامل میلیاردها ستاره٬ در نقطهی کوچکی از آسمان.
هر جرم نورانی در این تصویر 32 مگاپیکسلی (به جز چند ستارهی کم نور از کهکشان خودمان) نمایندهی یک کهکشان است. کهکشان های نزدیک تا کهکشان های بسیار دور که 13 میلیارد سال قبل، یعنی تنها 600 میلیون سال بعد از انفجار بزرگ شکل گرفته اند. کمی بعد از عصر تاریکی، وقتی جهان تنها 5 درصد سن کنونیاش را داشت. اندکی پس از تولد زمان.
اجرام دور دست در این تصویر به خاطر سرعت بالا٬ در نتیجهی اثر دوپلر و- به موازات آن- به خاطر انبساط جهان٬ انتقالبهسرخ بالایی در حدود z=7 دارند. در مقادیر بالاتر z، نور ساطع شده از محدودهی طیف مرئی خارج شده و به سمت طیف مادون قرمز رفته و در واقع جسم نامرئی میشود. هابل برای رصد این اجرام در 204 گردش دیگر با دوربین مادون قرمز خود به همان ناحیه نگاه کرد. تصویر حاصل شامل اجرامی با انتقالبهسرخ 12 است. تعدادی از آنها نامزد دورترین اجرام رصد شده توسط بشر هستند.
اندازهی این تصویر تنها 11 دقیقهی مربع است. یعنی یک سیزده میلیونیوم مساحت آسمان.
به این ترتیب با وجود 10 هزار کهکشان در این گوشهی آسمان، جهان ما باید شامل 130 میلیارد کهکشان باشد. هر کدام با میلیاردها ستاره.
تعدادی با سیارههایی در منظومهی خود... و تعدادی با سیاره هایی مثل زمین...
Hubble Ultra Deep Field image – 6200 x 6200 Pixels – 61 MB Image
Hubble Utlra Deep Field in 3d Video
Hubble Ultra Deep Field Flythrough [ESA-Hubble Space Telescope] Video
Hubble Ultra Deep Field Near-infrared wavelengths [ESA- Science & Technology] Text & image
Hubble's Deepest View Ever of the Universe [Hubblesite]
Hubble Instruments and systems [Hubblesite]
There is no centre of the universe!
Red shift
Steradian & Square Degree
مملکت با حساب کتاب و برنامهریزی و آیندهدار جاییه که چشمک راهنمای ماشیناش یعنی «میخوام بپیچم».
عکسش جاییه که چشمک راهنمای ماشینا یعنی «من پیچیدم».
