تبليغاتX
من، خودم و نیما M.e M.yself AND N.ima
 
 

 

Balatarin لینک   :   خبر  :   جمعه 28 تیر1387 2:29 PM


یه ضرب المثل من در آوردی هست که ترجمه ش به انگلیسی این میشه:

 

The higher academic degrees you have; the more girl friends you have!

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   سه شنبه 25 تیر1387 5:30 PM


»

از محیط آنجا زیاد خوشم نمی آمد. شبیه یک اتوبان بود که انتهایش دیده نمی شد. از این طرف تا آن طرفش یک پل گذاشته بودند. پله هایش برقی بود. خیلی هم شلوغ شده بود .همه به یک جهت می رفتند. کسی با پای خودش نمی رفت. انگار هیچ کس حق تصمیم گیری نداشت. مدت زیادی روی پله ها بودیم. خیلی بالا رفت.. تا اینکه به انتهایش رسیدیم. هم مسیر ِ بقیه شدم. یادم است که مردم از کنارم رد می شدند. همه به جلو می رفتند، مسیرش یک طرفه بود.
همینطور که قدم می زدم ، توجه ام به نرده ها جلب شد. مسیرش نرده نداشت.. فکر نرده ها توی ذهنم بود که دیدم ایستاده ام و دیگر نمی توانم راه بروم. تمام بدنم سست شده بود. مثل وقتی که عضلات دست آدم خواب می رود و حتی نمی شود انگشتها را تکان داد... بعد دیدم که دارم به جلو خم می شوم... با سینه و شکم افتادم روی یک پسر بچه. یعنی او خودش را به من رساند. با شانه اش نگه ام داشته بود. کاملاً فلج شده بودم ولی چشمهایم هنوز می چرخید...  کوله پشتی اش جلو صورتم بود، می توانستم طرح های روی کوله اش را ببینم. گفتم این بچه با این سن کمش عجب دل و جرئتی دارد. شاید هم فیلم زیاد دیده! ... ولی در همین لحظه خودش را کشید کنار. انگار توانسته بود فکرم را بخواند و از جملهء آخرم خوشش نیامده بود! ... و من مثل یک درخت بی ریشه مستقیم سقوط کردم و بین زمین و هوا معلق شدم ...
این دفعه منظرهء پایین را نمی دیدم. بر عکس آن باری که با ماشین از جاده پرت شدم ...
بیدار شدم ؛ نفس نفس هم نمی زدم ... می دانم قضیه چه بوده . روز قبلش زیاد توی این پاساژ ها گشته بودم. پسر بچه هم فکر کنم همین پسر همسایه بود که روز قبل دیدم..

Balatarin لینک   :   مینیمال  :   چهارشنبه 5 تیر1387 4:19 PM


ساعت دور و بر شش بود، و من دور و بر چهار راه ؛ مثل همیشه
دکه سر جایش بود مثل همیشه، با یخچال کوچک ویترین دارش و سماور نفتی
ولی سماور مثل همیشه آبی نمی سوخت. ولی روزنامه فروش پشت پنجره ی دکه نبود. ولی من بالای سر روزنامه ها..

اشکهای بی صدایی که روی صورت مردانه ی روزنامه فروش سر می خورد، تمام ماجرا را شرح می داد.
روزنامه ها بی صدا سوخته بودند ... و از دکه فقط چارچوب فلزی اش باقی مانده بود.

Balatarin لینک   :   مینیمال  :   پنجشنبه 30 خرداد1387 3:37 PM


زنگ خونه رو زده بودن. رفتم دم در حیاط. پسر همسایه بود. می شناختمش. دیگه مرد جا افتاده ای شده بود. چند ماهی می شد که ندیده بودمش.
- سلام.
: به به.. آقا حمید ..
- خوبی داداش؟ (و یک ضرب به حرف زدن ادامه داد) می دونی که.. این بابای ما چند ماه پیش این خونه رو تخلیه کرد و گذاشت رفت آلمان. تمام کلیداش رو هم گم و گور کرد. الان من یه چیزی باید بردارم از خونه. نردبون دارین تو خونه تون، چند دقیقه بدی به من؟
حسابی شنگول بود. معلوم بود که تازه خودش رو ساخته. نمی دونم می خواست توی خونه چیکار کنه.

 ...
گذاشتم صدای قدم هاش ضغیف بشه، بعد از گوشه در ته کوچه رو نگاه کردم... یه لحظه دهنم از تعجب باز موند.. برگشتم توی حیاط و تمام انرژیم رو توی یه خندهء کش دار خالی کردم.
نردبون رو تکیه داده بود به دیوار، پنجره رو باز کرده بود ، رفته بود تو و از اون بالا با همون صدای خمارش به زنی که داشت از نردبون بالا میرفت، می گفت: زودتر جیگر، تا همه خبر نشدن ...!

Balatarin لینک   :   مینیمال  :   پنجشنبه 23 خرداد1387 11:45 PM


گاهی این سوال ِ " چرا باید زیست؟ " آنقدر توی سر آدم منبسط می شود که مغزش از سوراخ گوشهایش می زند بیرون ، یا خود آدم را از لبهء  زندگی می اندازد پایین ...

 

ولی هر کسی یک جوابی برای این سوال پیدا می کند ؛
مثل
will smith  در فیلم independence day که همیشه یک سیگار برگ می گذارد توی جیب کاپشن خلبانی اش و با تصور لحظه ای که پیروز مندانه روشنش کند و یک پک عمیق بزند، ماموریت هایش را انجام می دهد.

 

یا جوابی که tom hanks برای سوالش پیدا می کند در فیلم cast away . ادامهء زندگی به امید رساندن یک بستهء پستی به مقصدش.

 

یا چرا راه دور برویم ... مثل جوابی که یک وبلاگ نویس برای خودش پیدا می کند ؛ نوشتن پست بعدی ..

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   سه شنبه 7 خرداد1387 10:33 PM


- میدونی .. به نظر من خدا یه جور انرژیه..
+ یعنی چی؟!
- خب یه جور انرژی ِ فشرده س.
+ آها!

این عزیز دید اگه بگه خدا جرم دارد و فضا اشغال می کند، نظریه ش یه کم مادی می شه؛ واسه همین گفت انرژیه! بعدش برای اینکه با انرژی ماهیچه و باد و آب و برق و اتم قاطی نشه گفت فشرده س!
البته اگه یه کم دقت می کرد یادش می اومد که تو همون علوم سال سوم راهنمایی اشاره کرده بودن که ماده و انرژی قابل تبدیل به هم و در واقع یکی هستن!

:))

Balatarin لینک   :   من نوشت  :   دوشنبه 30 اردیبهشت1387 9:52 PM


کتاب "اپرای قورباغه های مرداب خوار" از زیر چاپ در آمد.

این کتاب شامل مجموعه ای از مینیمال های جواد سعیدی پور است که در سه سال اخیر در وبلاگ شخصی اش منتشر کرده.

جواد سعیدی پور بین بلاگ خوان ها با نام رضا ناظم شناخته می شود.

تقریباً می شود این کتاب را اولین مجموعهء مینیمال فارسی - که به چاپ رسیده - نامید. ناشر این کتاب نشر کاروان است.

 

خودم شخصاً این خبر را در وبلاگ دوست بزرگوارم سورئالیست خواندم و برای حمایت از این کتاب، خبر را دوباره اینجا ذکر کردم.

Balatarin لینک   :   خبر  :   چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 8:36 PM